مقدم سلطان زرين لواى مهر در كشور وسيع العراص سپهر گوشهنشينان ظلمتكدهء شب را برحسب تمناى ، مصراع
باللّه ليلى و لو كذبا بصبحك عد
چشمروشنيها بخشيد و به مصقل اين بشارت كه مژدهرسانش را هزاران لئالى ارزندهء شاهوار از روشنان در مقدم نثار گشت ، زنگ محنت از آيينهء خاطر شبزندهداران يكسو گرائيد ، انوار انبساط بر ساحت احوال ساطع نگريستم و خورشيد نشاط از مشرق خاطر طالع ، اساس ضجرت را طى ديدم و رشد ملالت راغى . صباحى مشهود افتاد چون شب وصل غوانى غمزدا ، و هوائى استشمام رفت مانند سر زلف خوبان عطرآسا . گفتى بحسب خاصيت ديدار مهر زندانى مغرب يوسف زنداننشين آمدى كه از لقايش زليخاى غمزدهء دل را جوانى انبساط تؤام آمد ، و يا احياى مردهدلان را نسيم معطر سحرى همال صاحبخانهء طارم چارمين كه از انفاسش هزاران چون دلمرده با شاهد حيات جاودان همدم ، زردى رخسار دل را كه موجبش استيلاى اسقام بينوائى بود به سرخى حصول عيش اخضر مبدل ديدم ، و اشهب كبود فلك را از دواعى جموح و غوايت آبى نگريست . جهان را جوانى تازه و عالم را زيب و فرى بىاندازه ملاقات نمودم . دل را انگشت تعجب ،
بيت
باز اين چه جوانى و جمال است جهان را * وين حال كه رو داد زمين را و زمان را
به دندان حيرت رؤيت افتاد ، و سكان كشور اندوه و غم را اقتران