تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ هند و سند و كشمير ) ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
راه نشاند براى جمع اموال ، تا خزانه‌اى بزرگ جمع كرد . پنداشت كه مال با خود به گور خواهد بردن . در آن حال برهمنى [ 125 ] وفات كرد ، و پسركى و زنى از او بماندند . پسر ، دختر پادشاه را ديد . خاطرش به صحبت او ميل كرد ، و مال نداشت . از غم عشق او چون نبات در آب ، و برف در آفتاب مىگداخت و زرد و لاغر مىشد . مادرش موجب پژمردگى از او پرسيد . گفت اى مادر مرا حالى است كه از غايت شرم و فرط حيا نمىتوانم گفتن . مادرش بسيار الحاح كرد ، و ملتزم تدارك آن كار شد . پسر احوال خود با دختر پادشاه به مادر گفت . مادر گفت اى پسر ! ما درويش‌ايم و هيچ چيز نداريم كه دفع عشق تو بكند ، ليكن وقتى كه پدر تو برهمن وفات يافت ، يكى دينار زر سرخ در دهان او نهاده بودند . چون او سوخته شد ، آن يك دينار زر در دهن او بماند . مادر جاى سوختن پدرش نشان داد . پسر بيافت و پيش دختر پادشاه برد ، و كام خود از او حاصل كرد . بامداد زر جمع مىكردند و پيش پادشاه بردند . نظرش بر آن درست افتد . گفت : من هرگز زرى چنين نديده‌ام ، سرخ و تمام عيار . اين را از كجاآورده‌اند . پسر را بگرفتند و كيفيّت احوال زر از او پرسيدند كه از كجاآوردى . همانا از اين زر ديگر باشد ؟ پسر صورت حال تقرير كرد چنان كه بود . پادشاه گفت يعنى برهمن زر با خود نبرده است ؟ وزرا و امرا گفتند پادشاه را كه او جان خود نتوانست بردن ، زر چگونه بردى ! پادشاه گفت پنداشتم كه زر با خود مىتوان برد ، و در تحميل مال اين همه سعى و جد از براى آن كردم . وزرا و حكماى هند او را گفتند اگر پادشاه اجازت دهد ، ما چنان كنيم كه پيشتر از مسير تو به آنجا رسد . پادشاه از خواب غفلت و پندار بيدار شد ، و مجموع آن مالها در راه خدا صرف كرد ، و مواضع عبادت خانقاه و زاويه و رباط و پول بسيار بساخت ، و بر مستحقّان و منتجعان و براهمه بسويّت قسمت كرد ، و از اين جهان درگذشت .