تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ هند و سند و كشمير ) ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
زنايير او را فرمود كه ما را رهبرى كن . چنان براندند كه ده شبانروز آب نيافتند ، و اكثرى از مردمان و چهارپاى هلاك شدند . زنايير از او پرسيد كه هى چه كردى ؟ رهبر گفت من كار خود كردم . اكنون از بليّت و اذيّت هرچه خواهى با من بكن ، و من شما را براى هلاك و دمار آورده‌ام . پادشاه اسپ براند ، و مغاكى خاك ديد ، آنجا نيزه‌اى به زمين فرو برد . چشمه‌اى بزرگ ظاهر شد . همه مردم و حيوان از آن آب بخوردند و مقام كردند ؛ و زنايير ( 1 ) قلاوز را بنواخت و به خلعت و تشريف مخصوص گردانيد ؛ و به دست او پادشاهش را تشريف فرستاد ، و استمالت و تربيت و عاطفت مبذول داشت تا او پيش آمد ، و از آنجا به ولايت قيش ( 2 ) و بحرين ( 3 ) آمد . لشكر او بيشتر آنجا گرفتار شدند ، و او با چند كس به دست پادشاه قيش گرفتار شد ؛ و مادر پادشاه قيش او را نگاه مىداشت ، و زنايير مادر پادشاه قيش را مىگفت پسرت را چنين بند كنم و چنين كشم . مادر او را گفت تو تنها در بند بسته چه توانى كرد . ناگاه بادى برآمد و كشتى او را به معبر ( 4 ) انداخت ، و در آنجا شيرى بود كه همه مردم از او در زحمت بودند . او را بكشت ، به آن طريق كه بازوبند خود در دهن شير نهاد و در آنجا بماند ، و نام او بر آنجا [ نوشته ] بماند . پادشاه معبر چون بازوبند را بديد گفت اين شير را زنايير كشته است . او را احضار نمايند . مقرّبان او را بجستند ، يافتند . او را دختر خود بداد ، و با لشكرى بفرستاد تا ولايت قيش بگرفت و جمله فارسى مستخلص كرده ، اعدا را زبون و خوار كرد ، و با كشمير رفت . روزى سوار بود . تازيانه از دستش بيفتاد . پيكى ايستاده بود ، او را گفت تازيانه بده . او به جواب گفت اين كار من نيست . پادشاه گفت من كار تو پديد كنم . بعد از
هامش
( ( 1 ) .zanahi ? r .) ( ( 2 ) .k ? i ? s ?) ( ( 3 ) .Bahrain) ( ( 4 ) .Ma bar .)