[ خلاصهء انسان اين نفس ناطقه است كه مخلوق شده است ، و او مؤلّف است از ذرّات روحانى و صفات جوهرى ، و در هيچ شىء از مخلوقات مثل اين ذوات و صفات نيست ؛ و اين نفس باقى است بعد از مفارقت بدن چنانكه ذكر كرديم ، و در نشاه ثانيه محتاج به ابداع نيست ؛ و طينت آدم عليه السّلام مخمّر نبود . حقّ سبحانه و تعالى تخمير آن كرد به يد قدرت در جبل طور ، لقوله صلّى اللّه عليه و سلّم حكاية عن ربّه : خمّرت طينة آدم بيدىّ اربعين صباحا .
و هرصباحى را از آن ممكن است حمل آن بر هزار سال ، لقوله تعالى :
وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ ( * )
. و در وقت ايجاد آدم - عليه السّلام - خداى عزّ و جلّ را ملائكه خطاب كرد . لقوله تعالى :
إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ( * * )
. و فرشتگان به سؤال و جواب مشغول شدند بر وجه انكار ، و بعد از آن مأمور گشتند به سجود آدم - عليه السّلام - و اين قضايا جمله به واسطهء ابداع آدم بود ؛ و در نشانهء ثانيه كه حشر اجساد باشد بدان ابداع محتاج نيست پس آسانتر از نشانهء اولى باشد ، و چاره نيست از آنكه عامهء اهل اسلام اين معنى را محقّق سازند و اين را يقين دانند بىشك ، و به قيد مواعيدى كه حق سبحانه و تعالى وعده كرده است دارند و بر حسب [ 62 با ] تقريرى كه كرديم از براى نفس ناطقه و بقاى او منقطع شد كلام اصحاب تناسخ .
و وجهى ديگر در اتّصال نفس به بدن در نوبت ثانيه كه اسهل است از نوبت اولى از براى آنكه پيش از وصول نفس به بدن ميان ايشان وصلت و آشنايى نبود بعد از آنكه اين وصلت و آشنايى پيدا شد ، و استعداد جذب بعضى مر بعضى را چنانچه گفتهاند : العادون العادة طبيعة ثانية گفتهاند كبوتر چون به برجى الفت گرفت و از آنجا پرواز كرد ، بر هيچ برجى قرار نمىگيرد و نمىنشيند و ميل نمىكند جز به همان برج مألوف ، چنانچه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و سلّم مىفرمايد : حبّ الوطن من الايمان . و شعور و تميز نفس
هامش
( ( * ) . الحج : 47 . )
( ( * * ) . البقرة : 30 . )