[ آنكه وجود يك لحظه بدون مناسبت محال است ؛ و اگر چند ما جواب گفتيم به انواع اقوال ، و لكن از اين ابحاث و مقدّمات لازم مىآيد كه نمىتواند بود كه نفس انسانى تعلّق به بدن ديگر گيرد از حيوانات قطعا .
و نيز نفس چون از اين بدن مفارقت كرد ، و بدن مناسب احوال او بدن انسان بود نه بدن حيوان ، چرا كه اگر ممكن باشد متّصل شدن نفس انسان به مرتبهء حيوان غير ناطق ، ممكن نباشد اين كه صورت او به تجزّى صورت بدنى حيوانى شود . و چون ما مشاهدهء اين كه چنين نيست دانستيم بطلان اين دعوى ديگر ايشان ؛ و اگر معترضى گويد كه مقرّر كرديم كه ابدان محتاجاند به بدل ما يتحلّل ، و ابدان بتدريج محلّل مىشود ، و چندانكه سنّ شخص زيادت مىشود ، پس بدنى كه با نفس او حشر كنند چون باشد حال آن بدنى كه اجزاى او تحليل كرده است بتدريج پيش از مفارقت آن نفس .
و چون آنكه به تحليل رفته است جمع كنى اضعاف آن بدن باشد ، مىگوييم احوال كمالات انسان ثواب و عقاب در مدّت عمر متفاوت است ، و هرچه صادر مىشود جزاى آن خواهد ديد ؛ لقوله تعالى :
وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ
( * ) .
پس چون ظاهر شد كه اين اعمال در او از اجزاى بدن او است آنچه لايق بدان ميزان باشد ، چون وزن كنند جمع اعمال او را از خير و شرّ و كمال و نقصان ، اعتبار آن را باشد كه غالب بود ، و از اجزاى او نيز آنچه مناسب باشد بدان معدّ و مرتّب از براى آن كه مناسبت بر دو وجه است : يكى آنكه هر جزوى در اصل مناسب باشد ، و دوم آنكه هرجزوى از اجزاى او در هرزمانى مناسب به هرعملى از اعمال آن زمان . پس لاجرم چاره نيست و جز اين نيست كه مناسب اعمال از اين جمله بعد از موازنهء آنچه غالب باشد بدن او گردد . كما قال - سبحانه تعالى - :
وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ ]
(
هامش
( * ) . الأنبياء : 47 . )