اين چه سخن بزرگ است ، و او را دعاى بد كرد [ و گفت ] : ترا ملك الموت ببراد .
پسر از قهر او به دوزخ رفت و همه دوزخيان را از عذاب خلاص داد و خود به جاى بركان رفت ( 1 ) ؛ و راگ ( 2 ) دختر را به پسر برهما ( 3 ) داد و ايشان با مقام خود رفتند ؛ و چون راگ درگذشت ، پسرش به پادشاهى بر تخت نشست و چند مدّت پادشاهى كرد ؛ و او نيز نوبت به پسر خود داد . بعد از مدّتى هم از فرزندان ايشان پادشاهى بزرگ پيدا شد و نام او دشرت ( 4 ) .
حكايت [ 342 ]
در عهد اين پادشاه در لنقاير ( 5 ) در جزيرهاى از ديار هند پادشاهى بود نام او روان دشكريو ( 6 ) ، يعنى پادشاه ده سر ؛ و او آدمى خوار بود و بغايت ظالم ، و از همه كسان باج ( 7 ) و قلان ( 8 ) ستدى ؛ و دشرت را پسرى بود نامش رام ( 9 ) ، و او از تخم برهمنان دخترى خواسته بود بغايت پاكيزه و صاحب حسن ، ستا ( 10 ) نام ، و اين پسر را پدر دور بود .
پادشاه آدمى خوار صفت خوبى و جمال و خال و غنج و دلال اين دختر بشنيد . از جزيره برفت و آن دختر را ببرد ، در وقتى كه رام حاضر نبود . و چون دختر را به جزيره برد ، فرمود تا شش [ ماه ] او را مىشويند تا پاك شود ، بعد از آن با او صحبت و قربت كند .
چون رام باز آمد ، ستا را نيافت . بعد از تحقيق و تعرّف اين حال ، لشكر