انداخت . باد آن گل را بسوى دختران آورد .
سندروت گفت : كيست كه آن گلها را پيش من آورد . دخترى آن گل بگرفت و به دو داد . او گل را ببوييد . از بوى نطفه در حال حامله شد . دختر را در حال آبستنى هوس چيزى تيز ترش كرد . با طبيبى كه ملازم او بود اين آرزو [ 342 ] بگفت . طبيب بدانست كه او آبستن است . انديشيد كه به غير از من از ذكور كسى پيش او نمىرود . هراينه مردم فطن به من ظنّ بد برند . بر خود ترسيد . اين حكايت با مادرش در ميان نهاد . مادر بر پدرش عرض كرد . پدر در خشم و غضب رفت و گفت : نام و ننگ ما از اين دختر بر باد خواهد رفت . فرمود تا او را به جلّاد فنا دهند .
مهتر جلّادان را بر آن دختر ماهروى مشكموى نيكخوى رحم آمد . جامهء او خونآلود كرد و با سرى ديگر شبيه به او به پدرش نمود ، و دختر را اطلاق فرمود . دختر خود را در آب انداخت . آب به طريق موج او را به كنار بيشهاى انداخت . بر آن غياض مىرفت . چند جاى به مردم منزوى رسيد و هيچ جاى قرار نگرفت تا به پاى درختى بلند رسيد . انديشيد كه خود را از آن درخت بياويزد .
از آسمان ندا به گوش او رسيد كه تو پاك و معصومه ، خود را تعرّض مرسان . از آنجا نيز برفت تا بدان كوه رسيد كه ادالك ( 1 ) آنجا منزوى بود . دلش به آن موضع قرار گرفت . با ادالك گفت : اينجا از براى من جاى معيّن كن تا بياسايم . ادالك گفت : ترا اينجا مقام ندهم كه تو از خيل ابليسى ، مرا گمراه كنى و به پاد افراه اندازى . دختر شفاعت كرد كه از بيرون خلوت بباشم . عاقبت ادالك راضى شد ، و او را آنجا مقام داد .
دختر ميان خدمت ببست و جاى او پاك مىداشت ، و از بيشه ميوه مىآورد و از براى ادالك معدّ و آماده مىداشت . چون وقت وضع حمل بود ،
هامش
( ( 1 ) .Udd laka)