اندر رسيد ؛ يعنى چون بميرد اندر شود .
بعد از آن پادشاهى به پسر مفوّض كرد ، و خود به غار كوهى رفت و مجرّد شد . چون راگ ( 1 ) به پادشاهى بنشست ، او را دخترى آمد ، او را سندروت ( 2 ) نام نهاد ؛ و برهما ( 3 ) را كه بر هفتم آسمان است ، پسرى بود نام او دالك ( 4 ) ؛ به دنيا آمد تا عبادت كند . گفت : من هرگز فرمان ابليس نكنم . يك روز به در خانه مردى را مىبيند كه از يك طرف رود سنگها به ترازو مىكشد و به ديگر طرف مىآورد .
همچنين سنگها را وزن مىكند و بدان طرف مىبرد .
از او پرسيد كه تو چه كسى كه بدين كار ضايع مشغولى . اكنون ترا دعا كنم يا سلام ؟ گفت : من برهمنام ، به من سلام اوليتر . گفت : سجود كنم ترا . آنگاه موجب فعل احجار از او پرسيد . گفت : [ من ] بندهء خداوندم ، آن سنگها كردار مردم است كه من مىكشم ، و به چشم تو سنگ مىنمايد .
ادالك گفت : كه چون تو از كردار همه خلايق خبر دارى ، بگوى كه حال من چگونه خواهد بود . برهمن گفت كه خداى ترا از اوّل فرزندى بدهد بعد از آن زن خواهى [ كرد . ] گفت : چنين مگوى و اگر نه ترا دعاى بد كنم . گفت : تو به جاى من چه توانى كردن ، من مرد خداام ، و از حال خير و شر خبر دارم ، و قطعا چنين خواهد بود . ادلك گفت : من به جايى مىروم كه آنجا خود آدمى نباشد ، تا از تعلّق زن خلاص يابم . و از آنجا به كوهى رفت كه عقاب بر عقبات آن به كلفت و مشقّت گذشتى ؛ و به عبادت و طاعت مشغول شد .
روزى از كوه فرود آمد و به كنار آب گنگ ( 5 ) رفت به عزم غسلى و تجديد صفايى . بر كنار رود دخترى را ديد كه با چند دخترى ديگر بازى مىكردند .
ادالك را نظر بر آن دختر جميله افتاد . دلش به او مايل شد ، و از غايت ارادت قطرهاى چند نطفه از او جدا شد . آن قطرات منى را در ميان گل نهاد و در آب
هامش
( ( 1 ) .Raghu)
( ( 2 ) .Sundaravati ?)
( ( 3 ) .Raghu)
( ( 4 ) .Sundaravati ?)
( ( 5 ) .Gange)