روزى ادالك به كنار رود رفته بود . ناگاه دختر را عطسهاى آمد ، و پسرى از ناو بينى او فرو افتاد . دختر بترسيد كه اين چه حال غريب عجيب است . بچه آهنگ پستان مادر كرد و در دهان گرفت و شير مىخورد .
چون ادالك ( 1 ) از كنار آب گنگ ( 2 ) بازآمد ، پسر پيش ادالك رفت و گفت :
سجود كنم ترا . ادالك پرسيد كه تو كيستى ؟ پسر گفت : با ياد تو دهم كه [ آن ] مرد خدا ترا چه گفته بود . آن برهمن كه سنگها وزن مىكرد نه ترا گفت : از نخست فرزند باشد ، بعد از آن زن خواهى ! من از آن نطفهام كه تو به كنار رودخانهء گنگ در ميان گل نهادى و در آب انداختى ؛ و اكنون شما مادر و پدر منايد . برخيزيد تا پيش راگ ( 3 ) رويم و حال كما ينبغى بر راى او عرض داريم .
مادر گفت : مرا حيا و شرم مانع است . پسر گفت : جاى شرم نيست ، و از شما هيچيك گناهى ندارد ، حكم خدا چنين بود ، و تقدير و قضا و قدر بر اين .
بعد از آن پسر مادر و پدر را پيش پادشاه برد و راگ را دعا گفت . از او پرسيد كه شما كيستيد ؟ پسر گفت : من پسرزادهء برهماام ( 4 ) و دخترزادهء تو . راگ گفت : چه مىگويى ؟ دختر را پايمال فنا و دست زدهء هلاك گردانيدم ، تو چگونه دخترزادهء من باشى . پسر گفت : دختر زنده است و از جمله گناهها پاك ، و همچنان بكر و عذرا ؛ و حال چنان كه بود ايراد كرد ؛ و از پادشاه التماس كرد كه بفرماى كه عقد نكاح والدين ببندند .
راگ از اين حكايت نادر عجيب حيران بماند ، و از تعجيل كردار خود پشيمان شد ؛ و دختر از شرم پيش پدر نمىرفت . راگ خود برخاست و پيش دختر رفت ، و سر و چشم او را بوسه داد و مراعات و دلدارى و استمالت نمود و به خانه آورد و گفت : دانشمند را بياريد تا عقد نكاح ايشان بكنيد . پسر گفت :
داناتر از من در اين وقت هيچ كس نيست . من نكاح ببندم . جدّش ادالگ گفت :
هامش
( ( 1 ) .Udd laka)
( ( 2 ) .Gange)
( ( 3 ) .Raghu)
( ( 4 ) .Brahm)