تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ هند و سند و كشمير ) ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
برهمن ( 1 ) پسر ميانه را به بهايى تمام بفروخت . پسر ذاكر و شاكر با تهليل و تسبيح با ايشان مىرفت . شيخى بزرگ دروياس ( 2 ) نام با اين پسر مصادف افتاد . پسر شيخ را سجود كرد ؛ و عادت اهل هند چنان است كه گويند به جاى سلام ترا سجود مىكنم . شيخ پسر را دعا كرد كه ترا عمر دراز خواهد بود . پسر گفت : شيخا ! مرا از بهر قربان مىبرند ، چگونه عمر من دراز تواند بود ؟ پير ( 3 ) گفت : اى فرزند ! مترس كه ترا عمر دراز خواهد بود ، و در صحبت پير وش‌وامت ( 4 ) [ عمر سپرى خواهى كرد . ] چون پسر به قربان‌گاه رسيد به موضع آتش كه آن را مكسى مىخوانند ، او را بند كردند كه به آتش اندازند . پسر دل از جان برگرفته دعاهاى خلاص مىخواند ، چنان كه فريشتگان مىشنيدند ، و خادمان آتش ، روغن بر آتش مىريختند و داروها بر او مىافشاندند . در اين حال فريشتگان از آسمان ندا كردند كه از سر سوختن او برخاستيم . او را قربان مكنيد و از قيدوبند اطلاق نماييد ، او را خلاص كردند . وش‌وامت آمد و گفت : اگر او را قربان مىكردند هراينه به من از او نصيبى مىرسيد . چون ببخشيدند ، او را به من دهيد تا خدمت من مىكند . حالى بندهاى پسر گشوده شد . پدرش در اين حالت برسيد و به زارى و گريه گفت : پسر را با من رد كنيد . پسر گفت : لا و اللّه ! ميان ما مراعات پدر فرزندى و قرابت نماند . از پدر استنكاف نمود و ملازم وش‌وامت شد و گفت : ترا صد فرزند خلف هستند . خواهم كه چون من به خانهء تو آيم همه سجود من كنند ، و الّا از شما نيز برگردم . [ چون به خانه رسيد ] وش‌وامت گفت : تو پسر مهين من باش ، و ايشان را بر نهج قويم و طريق مستقيم ارشاد كن . چون رسيدند ، وش‌وامت پسران را گفت
هامش
( ( 1 ) .Brahmane) ( ( 2 ) .Rohita) ( ( 3 ) .Pi ? r) ( ( 4 ) .Vis ? v mitra)