و آن پسر كه پادشاه به بقّال فروخته بود با مادر به صحرا به هيمه آوردن رفته بود ، مارش بزد و بمرد . مادر آن هيمه به خانهء بقّال برد و گفت : پسرم بمرد [ و مزد مرده سوزانيدن دو دينار و چهار دانگ سرخ بود . ] بقّال گفت : من دو دينار و چهار دانگ از كجا به حاصل كنم از براى اجرت سوختن پسر . زن پسر را به آن گورستان برد و زار زار مىگريست ، و بر پادشاهى خود و پسر نوحه مىكرد ، و پادشاه مىشنيد و آن شربت بدگوار تجرّع مىكرد . پس مادر پسر را پيش پدرآورد و گفت : او را بسوزان . گفت : من خداوندى دارم هرگاه كه مزد به دو دهى او را بسوزانم .
زن شفاعت كرد كه اندك چيزى بستان خود را [ و پسر را بسوزان ] . گفت :
نستانم ، با خواجه خيانت نكنم و خلاف عهد [ ننمايم ] . در اثناى آن مردهشوى برسيد و آن مكاوحت استماع نمود . با خود انديشيد كه كسى كه چندين سال خدمتى بدين راستى و پاكى بكرد ، وقت آنست كه او را آزاد كنم . او را از قيد رقيّت آزاد كرد .
در حال از آسمان ندا آمد كه مرتبهاى يافتى تو كه ماوراى آن كسى ديگر نيافت . و پسرش زنده شد . پادشاه در آن حال دعا كرد كه هركه پيش از مرگ اخترامى مرده باشد ، يا موذى او را گزيده ، يا واقعهاى كه نه مرگ طبيعى بود رسيده ، چون او را بدين گورستان آورند ، بعد از دوازده روز زنده شود . دعاى او مستجاب گشت ، و از آسمان فريشتگان آمدند ، و پادشاه را با زن و پسر به آسمان بردند ، و هركه را [ در آن ] دوازده سال سوخته بود ، همچنين همه را به بهشت بردند به بركات كردار نيك او ، و اين پادشاه در مرتبهء تناسخ با شاكمونى ( 1 ) برابر است .
اينها از پادشاهان دور كريت يوگ ( 2 ) بعضى بودهاند و حكايت ايشان مجملا
هامش
( ( 1 ) .S ? akyamuni)
( ( 2 ) .Kr ? tayuga)