تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ هند و سند و كشمير ) ( فارسى ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
نجاست كشيدن پليد نمانم ، ليكن از بدقولى و دروغ و نقض عهد و خلاف پليد مانم . باهم به شهرى رفتند كه نام آن ازين ( * ) بود . هفتاد و چهار دروازه داشت و شانزده فرسنگ مسافت گورستان آنجا بود . پادشاه خود را درين شهر بگردانيد . هيچ‌كس او را نخريد . به كوچهء مرده شويان رسيد . از آنجا مرده‌شوى بيرون آمد به صورت ديوان ، مانند عفريتى ( 1 ) موى بشوليده و روى آماهيده ؛ لباس و كسوت از موى آدميان ساخته ، به خريدارى اين پادشاه اقدام نمود و گفت : اگر تو كار من بتوانى كرد ترا بخرم ! پادشاه گفت : هر كار كه فرمايى بكنم ، و از عهدهء جملهء مقاسات و شدايد تفصّى نمايم . مرا بخر تا گردنم از قرض آزاد شود ، و به عهدهء گفتار خود وفا نمايم . مرده‌سوز گفت : كار من همواره مرده سوختن است ، و خاكستر گردانم . تو اين كار مكروه توانى كرد ؟ گفت : مردگان بعضى نيم‌خوردهء حيوان‌اند و بعضى خوشيده و بعضى گنديده ؛ و در آن موضع ديوان آدمى خوار باشند . اگر تو نترسى و آنجا تردّد توانى كرد ، مرا پسنده‌اى ! پادشاه گفت : هراينه بروم و نترسم و هركار كه فرمايى بكنم . بعد از آن پادشاه را برابر زر بخريد و بهاى او به وش‌وامت ( 2 ) داد ، و هنوز راضى نشد . زن و فرزند را به بقال فروخت و بهاى ايشان به وش‌وامت داد تا ذمّت او از عهدهء آن مال برى شد . بعد از آن مرده‌شوى پادشاه را بفرستاد تا مردگان را مىسوزاند ؛ و تا دوازده سال مباشر اين شغل خطير بود ، و در آن مشقّت و زحمت روزگارى سپرى مىكرد و خدمت مرده سوز به وجهى مىكرد كه هرگز تقصير و تأخير در كار او درنيفتاد ، و غسّال و زن و فرزند از او راضى بودند ؛ و مزد مرده سوزانيدن دو دينار ( 3 ) و چهار دانگ ( 4 ) سرخ بود .
هامش
( ( * ) . در نسخه‌ها نام شهر « ازبن » آمده ، در ترجمهء آلمانى « بنارس » 59 . ) ( ( 1 ) .ifri ?) ( ( 2 ) .Vis ? v mitra) ( ( 3 ) .Dinar) ( ( 4 ) .Dang)