او را سجده كنيد . پنجاه پسر سجده كردند و پنجاه ديگر از سجود ابا نمودند ؛ و وشوامت اين پنجاه ساجد را دعا كرد ، و باقى كه نكردند نفرين [ كرد ] و از پيش خود براند . آن پنجاه [ پسر ] روى به سفر مشرق نهادند . چهل و نه در راه بمردند . از ايشان يكى بماند . از نسل او جماعتى پديد آمدند كه در ميان مردم به سركشى و جبّارى و گردن افرازى و خودبينى و عجب و تكبّر موسوماند ، و آن مدّعيان كه مىگويند كه ما پيغامبريم و از همه كسان بهتر و برترايم ، همه از تخم اواند .
حكايت [ 341 ]
بعد از آن هرشصندر ( 1 ) كه پادشاه بود آنچه در قبضهء تملّك و قدرت او بود همه در راه خدا صرف كرد ، و از مال خود بعضى از براى وشوامت ( 2 ) بگذاشت . آنگاه وشوامت گفت : نصيب من نگاه دار تا وقتى كه من خواهم .
بعد از مدّتى پسر وشوامت به صورتى ديگر پيش پادشاه آمد و سؤال كرد . او جز بخش وشوامت هيچ نداشت . همه بدين درويش ايثار كرد . بعد از آن وشوامت به صورت خود آمد و گفت : نصيب من كه پيش تو بود بده . پادشاه گفت كه هرچه داشتم دادم . اكنون خود را بفروشم و بدهم . و بدين تعبير از زن و پسر كسى پيش او نبود .
وشوامت گفت : تو چه كار دانى ؟ ترا كه خواهد خريدن ؟ پادشاه گفت ، هر كار كه مرا فرمايند بكنم از سهل و صعب ! خود را بفروشم و قرض ترا بگزارم .
پير ( 3 ) گفت : همانا ترا كنّاسان و مردار خواران بخرند ، تا قاذورات به پشت مىكشى ، و اگر نه ترا كه ديگر خرد ؟ پادشاه گفت : هركه بخرد بفروشم . من از
هامش
( ( 1 ) .Haris ? candra ( Harssandra ))
( ( 2 ) .Vis ? v mitra)
( ( 3 ) .Pi ? r)