تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
بود ، كه آنگه بعضى از اوامر و افعال او به اختلال عقل و فساد مزاج و دماغ حوالت توان كرد . لا جرم آن علّت روزبه‌روز در تزايد بود تا مستولى شد ، و از اثر آن رنج علاء الدّين در ايّام صبى معلول بود ، و جماعتى مقرّبان در دماغ او راسخ مىگردانيدند كه هرچه او مىانديشد از نقوش لوح المحفوظ مطالعه كرده ، و هرچه گفت به الهام الهى گفت ، و در فكر و قول او خطا و سهو جايز نباشد . و او از احوال [ گذشته كه ] پيش خلايق عجايب نمودى بازگفتى و از آمده اخبار مغيبات كردى ، و چون شراستى و زعارتى در طبع داشت كه هيچ‌كس سخن بر روى او ردّ نتوانستى كرد ؛ و از مصالح ملك او نيز نكته‌اى كه از آن اندك‌مايه تغيّر به خاطر او رسيدى پيش او بازنتوانستى گفت ، كه جواب او در حال قتل و عقوبت و نكال بودى . لا جرم اخبار اندرون و بيرون ملك و احوال دوست و دشمن از او مخفى داشتند ، تا به حدّى كه اگر رسولان او از حضرت پادشاهان بازآمدندى ، حكمى كه به جواب ايلچيان و التماس و سخن او فرموده بودندى ، چون موافق طبع او نبودى ، هرگز با او بازنگفتندى ، و اگرچه دانستى بر خود پوشيده كردى ، و هيچ ناصح با او هرگز دم تربيت نتوانستى زد . لا جرم چون از حد بگذشت ، . . . خانه و ملك و مال و زن و فرزند در سر آن خشونت تباه شد . [ و به زمان او ] خواجه نصير الدّين محمّد الطوسى ، را محتشم ناصر الدّين كه حاكم قهستان بود ، به قهر پيش علاء الدّين آورد ، و تا زمان نزول آنجا بماند . و علاء الدّين بغايت معتقد و مريد شيخ جمال الدّين گيل بود ، هرسال او را پانصد دينار زر سرخ فرستادى و او آن را به مأكول خود صرف كردى . اهل قزوين او را سرزنش كردند كه ادرار ملك فارس بر مردم انعام مىكند ، و او قبول نمىكند ، و از آن ملاحده مىخورد . شيخ گفت : نه ائمّهء دين خون و مال ايشان حلال مىدانند ، هرآينه چون ايشان به ارادت خود