مىدهند دوباره حلال باشد .
و علاء الدّين بر اهل قزوين به وجود شيخ جمال الدّين گيل منّت نهادى ، و گفتى اگرنه وجود او بودى ، خاك قزوين به توبرهء اسپان به قلعهء الموت آوردمى . يك بار در حالت سكر و مستى كاغذى از آن شيخ به علاء الدّين دادند . برنجيد و آن شخص را صد چوب فرمود زدن ، و گفت : اى شقى نادان ! وقتى كه مست باشم چگونه كاغذ شيخ به دست من دهى ، بگذار تا از خمار بيرون آيم و هشيار و بيدار باشم [ آنگاه ] مكتوب او به من ده ؛ تا اين غايت معتقد و مريد بود شيخ را .
و او را پسران بسيار بودند . امّا مهين همه ركن الدّين خورشاه بود ، و به هنگام سنّ شباب پدر ، پسر در سنّ طفوليّت ، چه در ميان زاد ايشان هجده سال بيش تفاوت نبود . و به ايّام طفوليّت ركن الدّين ، علاء الدّين گفتى كه او ولىّعهد من است و امام شما خواهد بود . [ 60 ]
چون ركن الدين بزرگتر شد ، متابعان ايشان ميان او و پدر در مرتبه و تعظيم فرقى نمىنهادند ، و حكم او چون حكم پدرش نافذ بود .
علاء الدّين به او بىعنايت شد و گفت : ولىّعهد من پسرى ديگر خواهد بود . آن قوم مقبول و مسموع نداشتند و گفتند اعتبار نصّ اوّل راست . علاء الدّين پيوسته ركن الدّين را رنجانيدى ، و همواره او را معذّب و معاتب داشتى و مؤاخذت كردى ، و او را در وثاقى كه هم پهلوى وثاق پدر بودى ، همواره در ميان زنان بايستى بودن ، و ياراى آن نداشتى كه به روز بيرون آمدى .
وقتى كه پدرش پيش رمهء گوسفندان رفتى يا به كارى ديگر مشغول بودى او در شب از وثاق [ بيرون آمدى ] به شراب خوردن يا جايى كه خواستى رفتى . و علاء الدّين را عادت بودى كه در يك ماه سه روز متواتر شراب خوردى براى جذب نفع و دفع ضرر .
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 179
مساهمون: محمد روشن
ص١٧٩