بر جمله در شهور سنهء ثلث و خمسين و ستّ مايه تغيّر او بر ركن الدّين زيادت گشت ، و قصد و تهديد و وعيد او متعاقب گشت ، تا پسر از او به جان خود ناايمن گشت ، و گفتى هيچوقت از پدر به جان ايمن نيستم . بدين موجب در تدبير آن ايستاد كه از پيش پدر بگريزد ، و به قلاع جبل سماق شام رود ، و آن را به دست گيرد ، يا الموت و ميمون دز در بعضى قلاع رودبار كه به خزاين و ذخاير مشحون بود در تصرّف آورد و بر پدر عاصى و طاغى شود .
و در اين سال خواصّ و عوام از علاء الدّين ملول شده بودند ، و از تدبير او مخايل ادبار بر احوال مملكت معاينه مىديدند . و ركن الدّين اين سخن را ملواح ساخته كه از افعال و احوال و اقوال پدرم لشكر مغول قصد اين مملكت دارند ، و پدر غم كارى نمىخورد . من از او كرانه كنم و به حضرت پادشاه روى زمين و بندگان درگاه او ايلچيان فرستم ، و قبول ايلى و بندگى كنم ، و نگذارم كه بعد از اين در ملك كسى حركتى تباه كند ، تا ملك و رعايا بماند . به موجب اين اسباب و دواعى ، بيشتر بزرگان و اركان لشكريان بر او بيعت كردند ، و متّفق شدند بر آن شرط كه به هرطرف كه رود مصاحب او باشند ، و از اجناد و اتباع پدرش محافظت كنند ، و در پيش او جان مبذول دارند ، مگر آنكه با پدرش منازعت و مكاوحت ننمايند و دست به دو نيارند و چيزى بر وى نزنند .
چون مدت يك ماه بر اين حديث بگذشت ، ركن الدّين بيمار شد و صاحب فراش گشت و از حركت و تردّد بازماند . علاء الدّين به موضع شيركوه پيش رمهء گوسفندان بود ، در خانهاى از چوب و نى كه متّصل اصطبل گوسفندان بود بخفت . نيمشب او را كشته يافتند ، تبرى بر گردن او زده و بدان زخم كار او تمام شده . و اين حال سلخ شوّال سنهء ثلث و خمسين و ستّ مايه بود .
هندويى و تركمانى هم به پهلوى او خفته بودند ، هريك را زخمى زده بودند .
بعد از آن تركمان نيز [ بدان زخم ] بمرد .
پسران و اتباع و اشياع علاء الدّين به تهمت ، خون پدرش بر چند كس
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: محمد روشن
ص١٨٠