و خمس مايه بر در قزوين فرود آمد ، تا از جايها لشكرهاى متفرّق جمع شد ، و به اتّفاق به پايهء لمسر تاخت . كارى مقدور نشد . با در قزوين آمد و از نو ترتيبى بدادند .
و در صفر سنهء ثلث و خمس مايه با پسرش عمر و امير ايلقشفت و احمد يل مراغى و برسق [ و ] چاولى سقّا و قراچهء ساقى و ارام پسر طغان بك و اسفنديار بن بغرا و اياس كه جمله خاصّگيان سلطان بودند با لشكر گيلان و به ديلمان [ به رودبار درآمدند ] . شبى رفيقان شبيخون كردند و شصت مرد را بكشتند . [ ايشان ] مادر مرداويج را كه هفتاد ساله بود بكشتند و بدان شادى مىكردند .
از آنجا به پاى [ دز ] بيره شدند ، و كوتوال آن امير اسحق با احمد يل سابقهء دوستى ممهّد داشت احمد يل او را به مزخرفات بفريفت كه از درگاه سلطان براى تو اقطاعى گيرم و كارهاى پسنديده كنم . اسحق بدين گفتار غرّه شد ، و قلعه به ايشان تسليم كرد . بعد ما كه امرا همه سوگندان مغلّظه خورده بودند ، و عهد و پيمان بسته ، چون به درگاه رسيدند ، سلطان به سوگند ايشان اقرار كرد كه تو از شرّ ما ايمنى و ملك و مال ترا مسلّم باشد ، و چندين اقطاع دهيم ترا .
و در خفيه به امير ايلقشفت گفت : او را به قزوين فرست و بگير . او را به قزوين بردند و مؤاخذت نمودند ، و سوگندان را خلاف كرد ، و به پايهء بيره آوردند و با ياران بكشتند . و دانشمند [ ى ] ابو العبّاس نام ارجانى را فرستادند تا مناظره كرد و گفت : اسمعيليان در زمين بسيارند كه مسلمانان را نمىكشند ، و گروهى انبوه مذهب شما دارند ، اين نمىكنند كه شما مىكنيد . سيّدنا گفت :
مردم به كتاب خدا و سنّت رسول او رستگار شوند . و زعم خصمان آن است كه به خرد و انديشه خداى را بشناسيم ، و خداىشناس خود به دوزخ نرود .
اكنون [ ما ] به كتاب و سنّت مىگوييم ، و ايشان به خرد و انديشه و راى و
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: محمد روشن
ص١٢٥