و در جمادى الاوّل سنهء خمس مايه سلطان محمّد ، قارن بن شهريار پادشاه طبرستان را با سپاهى گران از گيل و ديلم به دفع نزاريّه به مدد لشكرها فرستاد . و او به على نوشتگين و امير قفشد و ديگر نوكران با دوازده هزار كس در رودبار آمدند و صفوف تعبيه و تسويه داد ، و رفيقان در مقابله آمدند .
بامداد آفتاب در برابر چشمهاى خصمان تفسيده بود ، رقعهء جنگ به طرح بازچيدند . و بعد از آنكه آفتاب در روى رفيقان تفسيده ، با سر جنگ آمد .
چون تنورهء جنگ تفسيده شد ، ميغ مانع حرارت خورشيد [ آمد ] ، و نسيم شمال بر روى رفيقان مىزد . خصمان پارهاى غلّه در ميان معركه آتش زدند ، تا دود بر روى رفيقان زد . چون دخان قوى شد ، باد آن را بر روى ايشان گردانيد ، « و من حفر بئرا لاخيه وقع فيه » وصف حال ايشان شد ، و به بلايى كه اعدا [ را ] انديشيده بودند مبتلا گشتند .
فقيه محمّد حسكانى تيرى بر چشم امير خصمان زد و بكشت ، باقى همه منهزم از رودبار بيرون شدند ، و به طالقان به پيكار دز فاليس رفتند كه على نوشتگين مىداشت ، و از سلطان محمّد مستشعر بود . و بعد ما كه على نوشتگين مدّتى محصور و محجور بود از دز به زير آوردند ، تا به حالى سخت بمرد .
سلطان چون بر انهزام لشكر آگاه شد ، جمله اميران را بخواند و گفت : مرا هيچ كارى مهمتر از كار اين گروه صادر نگشته است ، و لشكر و خزانه بيكبار در دفع و قهر ايشان صرف خواهم كرد ، و هيچ آرزويى ندارم مگر خصمى ايشان . همه امرا با هوش [ آمدند ] و خاموش بودند ، دانستند كه در خصمى ايشان فايدهاى عايد نخواهد بود .
اتابك شيرگير متهوّرى ديوانه بود ، و گفت [ به ] دولت سلطان بنده اين كار كفايت كند . سلطان [ محمّد ] جمله لشكر خود را در فرمان او كرد . و اموال و خزاين و دفاين بر لشكر بذل كرد ، و مصاحب ايشان نزلى فراوان و غلّه و اجناس بىپايان به پاى الموت فرستاد . شيرگير غرّهء محرّم سنهء ثلث
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 124
مساهمون: محمد روشن
ص١٢٤