زارى نمود فايده نداد .
و از آنجا به مصر رفت و بازآمد ، و بر الموت متمكّن گشت و ساكن شد .
[ و فتنه در عالم پيدا كرد چنان كه ذكر كرده آيد ان شاء اللّه تعالى ] . نظام الملك [ را ] بر دست فداييان بفرمود كشتن . سلطان ملكشاه بعد از آن به چهل روز مسموم ، در شب شنبه هجدهم شوّال سنهء خمس و ثمانين و اربع مايه وفات يافت . چنان كه امير معزّى قصيدهاى در مرثيهء سلطان گفته است ، و دو بيت از آن منبى از اين معنى و دالّ بر فحوى اين [ دعوى ] :
شعر
رفت در يك مه به فردوس برين دستور پير * شاه برنا از پى او رفت در ماهى دگر
كرد ناگه قهر يزدان عجز سلطان آشكار * قهر يزدانى ببين و عجز سلطانى نگر
از مرگ نظام الملك امور مملكت مختلّ و متزلزل گشت ، و هرجومرج در ولايت پديد آمد .
در انتهاز اين فرصت كار سيّدنا قوى گشت ، و هركرا خوفى و بيمى بود به دو التجا مىكرد . رئيس ابو الفضل فرصتى طلبيد و به الموت [ پيش سيّدنا ] رفت و در زمرهء اصحاب منخرط شد .
سيّدنا روزى از او پرسيد كه : اى رئيس ! ماليخوليا مرا بود يا ترا ، آش معطّر و مزعفر مرا مىبايست يا ترا . ديدى كه چون دو يار مساعد يافتم چگونه به سخن خود وفا نمودم . رئيس در پاى او افتاد و استغفار كرد . و استعفا طلبيد .
و پيش از واقعهء نظام الملك دو نوبت دو پسر او را كارد زدند : احمد كه به بغداد مفلوج گشت ، و ديگر فخر الملك كه او را در نشابور كارد زدند .
بعد از آن امرا و وزرا و اسفسهالاران و معارف و اشراف را بر دست فداييان متواتر و متوالى مىكشت ، و هركه با او تعصّبى مىكرد او را بدين بازى از دست برمىگرفت .
چون خبر وفات سلطان فاش شد ، قزل سارغ و ارسلان تاش از محاصره