را از ديار مصر به جزيره فرستد به اسم حكومت تا در زندان ابد بماند . و ديلميان به سيّدنا مىگفتند اگر بفرمايى ما دفع بدر بكنيم . مستعلى باللّه گفت مصلحت آن است كه او را به دمياط فرستيم . مستنصر بدان رضا نداد .
در اثناى اين قضيّه در آن هفته برج حصار دمياط كه آن را از آب برآوردهاند بيفتاده بود و خراب شده . و بزرگان درگاه [ آن را ] اتّفاقى عجب دانستند و بر معجزات مستنصر و كرامات سيّدنا حمل كردند . آنگاه او را الزام نمودند و با جماعتى بزرگان در كشتى به راه دريا به جانب مغرب روان كردند .
سيّدنا در رجب سنهء اثنتين و سبعين به اسكندريّه مى [ آمد ] ، ناگاه باد عواصف برخاست و كشتى بشكست . مردم در اضطراب افتادند ، و سيّدنا همچنان فارغ و آراميده بود . يكى از او پرسيد كه در چنين حالت بس ايمنى .
گفت : مستنصر مرا خبر داده است از اين [ قضيّه ] و گفته كه هيچ باك نباشد ، از آن نمىانديشم . كشتى به جبله رسيد كه شهر نصارى است . قاضى جبله سيّدنا [ را ] فروآورد و تعهّد و مهمانى كرد .
و چون دريا در آشوب بود كشتى را از آنجا به حدود شام انداخت ، از آنجا به كشتى به سويديّه رفت ، و از آنجا به شهر حلب افتاد ، و [ او ] هفده ماه به قاهرهء معزّيّه بود ، و هفده ماه به اسكندريّه ، و در دريا سرگردان ، و از آنجا [ از حلب ] به راه بغداد و خوزستان به اصفهان آمد آخر ذى الحجّهء حجّهء ثلث و سبعين و اربع مايه ، و از آنجا به يزد و كرمان شد . و يكچندى دعوت كرد ، و به اصفهان آمد ، و از آنجا به فريم و شهرياركوه شد ، و چهار ماه آنجا مقام كرد ، و از آنجا به خوزستان رفت ، و بعد از سه ماه مراجعت نمود ، و به راه باز به صوب بيابان به شهر دامغان رسيد ، و تا سه سال به دامغان و گرگان و چناشك تكاپويى مىكرد .
و از آنجا با شهرياركوه آمد ، و جماعتى داعيان به اندجرود و ديگر ولايات الموت فرستاد مثل حسكا قصرانى ، و خواجه على خالدان قزوينى ، و خواجه
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 102
مساهمون: محمد روشن
ص١٠٢