تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
اميره ضرّاب مردى نيكواخلاق بود . نخست كه با من مطارحه مىكرد گفت : اسمعيليان چنين گويند . گفتم : اى يار ! سخن ايشان مگوى كه خارج دايره‌اند ، و مخالف عقيدت است . و ما را در مفاوضات با يكديگر مناظره و مباحثه مىرفت ، و او عقيدت مرا جرح و كسر مىكرد ، و من مسلّم نمىداشتم ، امّا در دلم آن سخنان مؤثّر بودى . و من بر سبيل مفاوضه گفتمى ، هركه بر آن طريق بميرد ، هرآينه گويند اين جنازهء ملحد است . چه عوام چنان كه معهود ايشان است فراوان دروغها و هرزه‌ها بر ايشان بستندى ، و من گروهى نزاريّه مىديدم متّقى و عابد و پرهيزگار و به شراب مشغول ، و من از شراب هراسان كه در خبر مىآيد كه : جماع الخبائث امّ الذنّوب . اميره مرا گفتى كه به شب چون در خواب فكر كنى بدانى كه آنچه من مىگويم ترا الزام است . در اين ميانه مرا از او مفارقت افتاد . و در كتب ايشان در امامت اسمعيل حجّت بسيار مىيافتم ، و ديگربار با ائمّهء مستورين مىرسيدم ، فرومىماندم ، مىگفتم : اين امامت به نصّ و توقيف تعلّق دارد ، و من نمىدانم كه اينان كيستند . در اثناى آن ، بيمارى صعب و مخوف روى نمود . خداى خواسته بود كه گوشت و پوست من چيزى ديگر شود « ابدل اللّه لحما خيرا من لحمه و دما خيرا من دمه » با خويشتن انديشيدم كه همانا اين مذهب حقّ است ، و از غايت [ ترس ] تصديق آن نمىكردم . گفتم [ كه چون ] اجل معدود دررسد به حقّ نارسيده هالك باشم . به عاقبت از آن مرض صعب شفا يافتم . از اسمعيليان ديگرى يافتم بو نجم سرّاج نام ، از او پژوهش اين مذهب كردم . او به شرح و تفصيل تقرير كرد ، چنان كه بر غوامض و حقيقت آن وقوف يافتم . و شخصى ديگر مؤمن نام بود ، كه شيخ عبد الملك عطّاش او را به دعوت اجازت داده بود ، از او عهد و بيعت خواستم . گفت : تو كه حسنى ، درجهء تو از