سيّدنا از دمشق به بيروت رفت ، و از آنجا به صيدا و صور و عكا و قيساريّه آمد . و خواست كه به راه دريا به مصر رود . از آنجا به مينا رفت و در كشتى روان شد ، دريا در شور و آشوب بود ، به هفت روز به شهر تنيس رسيد و از آنجا به شهر مقيس كه حدود قاهرهء معزّيّه است .
جماعتى از اعيان حضرت استقبال او كردند . چون بو داود كه داعى الدّعاة [ بود ] و شريف طاهر قزوينى كه از جمله معروفان بود . روز چهارشنبه هجدهم صفر سنهء احدى و سبعين و اربع مايه سيّدنا [ با ] قاهرهء معزّيّه رسيد . المستنصر باللّه خاصّگيان و مقرّبان را به دلخوشى و استمالت و استعطاف پيش سيدنا فرستاد ، و فراوان تلطّف و تعطّف و اكرام و احسان در حقّ او مبذول فرمود .
او مدّت يك سال و نيم آنجا مقام كرد ، و در مدّت اقامت اگرچه پيش مستنصر نرسيد ، امّا مستنصر از حال او واقف و مطّلع بود و بكرّات ستايش [ او ] كرده بود [ كه از او فصيحتر در ميان اين طايفه نيست . و از آثار او معلوم مىشود كه كارهاى عظيم بر دست او واقع و صادر خواهد شد ، و ما را از او مددكارى تمام خواهد بود ، و نزاريّه [ را ] شهرت بسيار باشد .
و چندان ستايش و مدح و مناقب او گفت كه جمله مقرّبان [ حضرت و خاصّان درگاه ] بر سيّدنا حسد بردند ، و از جاه و مرتبهء او مستشعر گشتند [ كه مبادا به سبب او جاه و منصب ايشان را در پيش مستنصر خللى و زللى و نقصان رسد ] ، و امير الجيوش بدر كه مسلّط و حاكم مطلق بود ، و مستعلى كه المستنصر باللّه او را نصّ دوم و ولىّعهد [ خود بعد از نزار ] كرده بود انديشيد [ ند ] كه مبادا المستنصر او را بر روى ايشان بركشد ، از آنكه بىرضاى بدر هيچكارى نمىتوانست بود .
و سيّدنا بر قاعدهء اصول دعوت خويش ، دعوت با نزار مىكرد . بدينسبب امير الجيوش بدر با او به غايت بد بود . به قصد او متشمّر شد . خواست كه او
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 101
مساهمون: محمد روشن
ص١٠١