تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره همايون و اكبر ( فارسى ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
آخر كفش خود را ازين در چادر برداشت و به آن در چادر برد كه اينجا را هم به تو گذاشتم - و درين چادر هم نمىباشم - و بايزيد هم گريه كرده بچادر خود روان شد - و چادر مشار اليه يك سرغه بود كه ملك ايّوب كلانتر خليل بخانخانان در پشور داده بود - و در حينى كه اين چادر زمين دوز را بخانخانان از لاهور آوردند - آن چادر را بمشار اليه داده بودند - و از صد كس شكست خورده بعد خانخانان و حيدر محمد خان و بايزيد كسى ديگر چادر نداشت - و هنوز بايزيد در چادر خود قرار نگرفته و گريهء خانخانان هم تسكين نيافته و پيشوازى كه گريبان پاره كرده بودند - ديگرى نپوشيده بودند - زاهد قلى نام از نزديكانى كه داشتند - كه حالا در بنگاله در ملازمت نواب سعيد خان‌ست فرستادند كه ( بايزيد ) بيآيد - بايزيد گفت كه سخنان مرا نمىشنوند و مرا كه مىطلبند چه مىكنند - خود را در آب انداخته « 1 » مىميرم - خواجه قاسم ايل و خواجه شيخ احمد ديوان و قاضى خواجگى و رستم على و محمد شريف اينها به بايزيد نصيحت كردند كه مردى كلانى است - و به جهت تنبيه فلكى چند روزى دولت ازو برگشته است - چون طلب مىدارند برويد - و چون بايزيد مكررا بملازمت رسيد تا آن چندى را هم بمجلس طلبيده بودند - مثل يارى سلطان كه فرمان آورده بود و طالبى و مرزا على دوندار و بالتو اوزبك و دوست محمد گرماتى و خواجه حسن و شاه هاشم -
هامش
( 1 ) در اصل نسخه « آب انداخته مردار مىميرم » *