تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره همايون و اكبر ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
به شهر بحويلى خود درآيد - بايزيد گفت شب بعد از وداع محمد قلى خان كه بيرون آمد در مادهء حويلى به من گفته بود - من بمنعم خان رفته گفتم - ايشان فرمودند كه حويلئ سلطان قلى دلال را به پنج هزار شهرخى خريده‌ام - و بغنى ولد خود داده‌ام - و او حالا همراه من ميرود - محمد قلى خان در ان حويلى بنشيند - و چون من اذن مىكنم نماز بگذارند كه حلّيت دارد - و چون كلوخى را گرفته بساهى را طلبم در ان صورت حويلى شما خالى شده متصرّف خواهيد شد - و چون غلامان به بايزيد مكرر مبالغه كردند كليدهاى دروازه را گرفته متوجه بالاى حصار شد كه در ديوانخانهء مريم مكانى كه محمد قليج خان و خواجه جلال الدين محمود و باقى امراى كومك كه همه حاضر بودند بسپارد - كليدها را خان مذكور نگرفت و فرمود كه ما در ديه افغانان باشيم - و تو در شهر - كليد پيش تو لايق است - و بايزيد در جواب گفت كه تا غايت به حكم نواب منعم خان كليدها در پيش من بود - چون در ميان منعم خان و شما جدائى نيست حالا به حكم شما نگهدارم - كابل را نگاه مىبايد داشت و الّا كليدها را نگاه داشتن سهل است - هر كس كه خواهد نگاهدارد - از تقرير غلامان برلاس كه به جهت حويلى آمده بودند پيش « 1 » بايزيد بنواب مريم مكانى سخنان گفته فرستاده بودند - و نواب مذكور بايزيد را بدر محل طلبيده در سدد عتاب و خطاب شدند - و فرمودند كه ما به صد منت‌دارى محمد قلى را راضى
هامش
( 1 ) در اصل نسخه « امده بودند پيش از ان از بايزيد بنواب » *