اگر من بيرون مىرفتم همه را بمرزايان معلوم مىكردم كه قبل ماحصلى ندارد - بنابرين مشار اليه را اسپ و سروپا داده سوگند و دلاسائى كه مىباشد به او كردند - و خاطر مشار اليه جمع كرده رخصت دادند كه آنچه مرزا سليمان و مرزا ابراهيم به خود قرار دهند نوشته فرستد *
چون رخصت يافت بعد از دو سه روز نوشته فرستاد كه مرزا سليمان مىگويند كه اوزبكان در همسايگى مناند - من برخاسته بر سر كابل آمدهام - تا مهمّى نسازيم و برگردم چون مىشود - و اگر ايشان از براى گفتن و شنيدن بنام من خطبه بخوانند تا من كوچ كرده بدخشان روم - چون نوشته آمد منعم خان امراى بادشاه و بعضى از ملازمان اعتمادىء خود را طلبيده كنگش طلبيدند كه چه مىگوئيد - اين جماعه صلاح بديدند كه سهل است - يك روز بنام ايشان بخوانند مشار اليه كوچ كرده برود - باز بنام حضرت بخوانيم - به جهت عسرت - مردم قلعه صلاح ديدند و قرار يافت كه روز جمعه امام مرزا سليمان آمده در مدرسهء ملا عبد الخالق كه در ميان قلعه است خطبه بخوانند - ما بين دروازهء يارك و ارك مرچل بابا دوست بخشى بود - مشار اليه قبل ازين به جهت بازى دادن بمرزا ابراهيم كس فرستاده بود كه اگر شما بيائيد من شما را از مرچل خود بالا مىكشم كه سپاهى و رعيت قلعه بتنگ آمدهاند - و اكثرى درين امر به من متّفقاند - يك شبى را كه به او قرار داده بودند همان شب مرزا زينه پايه را گرفته همراه مير زين العابدين و جمعى بپاى مرچل او آمدند - و قرارداد اين بود كه نه كس
تذكره همايون و اكبر ( فارسى ) — صفحة 206
مساهمون: محمد هدايت حسين
ص٢٠٦