پيادهاى قلعه را در ته برج كه مرچل قاضى حامد بود و در ان پائين چند خانهء خاكروب كه چپرها را برده بودند و چهار ديواريها مانده بود به آنجا آوردند - و بايزيد و طالبى و سلطان قلى و كرم نكدرى و جمعى از ملازمان منعم خان در دروازهء يارك ايستاده بودند - بايزيد را با آنكه حكم نبود كه از قلعه بيرون رود و كليدهاى دروازه پيش او بود - چون ديد كه غنيم پيادهاى قلعه را بته برج خانهء حلال خوران درآوردهاند - و زبون كردهاند - به اين جماعهء كه ايستاده بودند گفت كه محل تغافل نيست - چندى اتفاق كردند - مشار اليه كمان و تير و سپر از تيم گرفته - و ازين جماعه طالبى و كرم نكدرى و قرهمندى و فخر على و سلطان قلى قرابلى و سه چهار ديگر از سپاهيان قريب بده دوازده كس دويدند - و نظّارهگران برج و بارهء قلعه سورن انداختند - و به چهار ديوارى رسيده غنيم را برداشتند - بمرچل مرزا ابراهيم رسانيدند - و مرچل را ويران كردند - و در اثناى اين تيرى در شكم بايزيد رسيده - چون كرهء زر در بغل داشت تير بكرهء زر رسيد - غلتوس خورده پيكان تير در شكم درآمد - و خواجه كلان ملازم منعم خان كه در بالاى برج در خدمت خان مذكور ايستاده بود ديده كه بايزيد نشسته تكيه بسر كرد - بخان گفت كه بايزيد زخم خورده - و خان مذكور - بابا دوست بخشى را فرستاده به بايزيد اعتراض كردند كه ما نفرموده بوديم كه تو از دروازه بيرون نروى - و مرزا ابراهيم با جميع لشكر خود جيبه پوشيده متوجه مرچل شده - باز
تذكره همايون و اكبر ( فارسى ) — صفحة 203
مساهمون: محمد هدايت حسين
ص٢٠٣