بر جانم از تو هرچه رسد جاى منّت است * گر ناوكِ جفاست و گر خنجرِ ستم
مرزا از يوسف پرسيدند كه كيان درين چادراند - گفت مير تردى بيگ و منعم بيگ و بابوس بيگ و خواجه حسين مروى و مير عبد الحى و مير عبد اللّه و خنجر بيگ و عارف بيگ - مرزا بعد از ان گفتند كه همه گواه باشيد كه آنچه به من رسيد همه از بدى و بدعهديهاى من رسيد - اگر مردم دانند كه حضرت نظر به من ( بى ) التفاتى فرمودهاند من بحل كردم - حضرت در اثناى گريه كردن فرمودند كه فاتحه بخوانيم - و بعد از ان مرزا سفارش فرزندان و متعلّقان خود نمودند - و حضرت فرمودند كه از همه خاطر جمع داريد كه فرزندان مناند - بعد از ان فاتحه خوانده مرزا را وداع فرمودند - و يوسف دست مرزا گرفته همان جا كه اول باستقبال آورده بود رساند - و بعد از انكه حضرت بدولتخانه تشريف آوردند مرزا بهاى بهاى گريه مىكردند - چنان كه مردم در چادرها آواز گريه مرزا مىشنيدند - و روز ديگر چلمه كوكه كه در ثانى الحال حضرت جلال الدين محمد اكبر پادشاه او را بخطاب خان عالمى سرفراز فرمودند - و مشار اليه در جنگ دهرپور كه بداؤد كردند سردار هراول خانخانان منعم خان بود بشهادت رسيد ايستاده بود - حضرت فرمودند كه در ملازمت ما مىباشى يا همراه مرزا بمكّه مىروى - مشار اليه بعرض رسانيد كه همراه مرزا مىروم - حضرت فرمودند كه رحمت بر تو - و فرمودند كه اسبابى كه به جهت سفر مرزا به مكّه