رسيد آن روز همه روز حضرت قبول نمىكردند كه بعد از كور كردن او را به اين حال چون رخصت دهيم - آخر منعم بيگ و جماعهء زور آورده حضرت را راضى ساختند كه مرزا را ديده رخصت فرمائيد - امّا به اين شرط كه در محلّ ملاقات مرزا گريه نكنند - مرزا اين معنى قبول كردند - و نصف شب بود كه حضرت بيگ فانوس و پنج شش از حضّار مجلس متوجه چادر مرزا شدند - منعم بيگ كس فرستاده مرزا را خبر كرد كه حضرت تشريف مىآرند - يوسف محمد قرغجى كه قورچىء مرزا بود دست مرزا را گرفته تا طناب چادر آورد - و چون چشم حضرت بر رومال كه مرزا بر چشم خود بسته بود افتاد بىاختيار در گريه شدند - و مرزا چون عهد كرده بود كه حضرت را ديده گريه نكند سكوت ورزيد - و حضرت بچادر مرزا درآمدند - و چون كفش را كنده متصل بكفشگاه نشستند - به يوسف اشارت كردند كه مرزا را بالا برد و روبروى حضرت نشست - و چندى كه همراه بودند بچادر درآمده بودند به همه اشارت كردند كه بنوعى كه ايستادهايد بنشينيد و حضرت گريه مىكردند - و مرزا اين بيت را خواندند -
بيت
كلاهِ گوشهء درويش بر فلك فرسود « 1 » * كه سايه مثلِ تو شاهى فگند بر سر او
و بعد از ان اين بيت را فرمودند -
هامش
( 1 ) در اكبرنامه صفحه 330 « بر فلك سايد » و « كه سايه همچو تو شاهى » ارقام يافته *