وقت بهم رسيده بخواجه دادند - و به بىبى فاطمه هم از اسپ و گوسفند و متاعهاى ديگر انسانيت كردند - و آغا پير على از كولاب آمده جواب چاكر على خان آورد - چون ديگر معطّل نماند شب دوازدهم رمضان بود كه خواجه را طلبيده و روزه وا كردند - خربزهء كولاب و انگور فرخار و پالوده و فرنى از همه بسيار بمجلس آوردند - پاكيزگى و خوبى آنها چه نوع تعريف توان كرد - و بيگم همه را از پيش خود سامان نموده از خواجه سراهاى پاكيزه فرستاده بودند - و خواجه اسباب خود را به جهت بعضى ملاحظها از سوداگر و غيره كه بكابل مىآمدهاند فرستاده بودند - چندان سامان نمانده چنان كه در سطل اسپ طعام مىخوردند - و سيرك اسپ را در ته خود انداخته خواب مىكردند - به اين نوع كرده از ورطهء گرفتن خلاص شد - همان شب راست تا كلاوكان خواجه و بىبى فاطمه آمدند - و از آنجا بدرهء نمك آب كه چپقون جلاير و جماعهء جلايران مىنشستند - و از آنجا بخواجه بندكشا - و از انجا به نارن - و از نارن به يرم و رزداسوان آمدند - و از آنجا بچار باغ عليقلى اندرابى - و عليقلى آن زمان حاكم اندراب بود - دو شب خواجه را به جهت افطار نگاه داشتند - بعد از ان اسپ و خرجى بخواجه و بىبى فاطمه دادند - و همان جا خواجه را پدرود « 1 » گفته - و از انجا بموضع خنجان كه در آمدن درّه كوتل نو است آمدند - و روز ديگر از كوتل گذشته در خانهء مردى وطوى
هامش
( 1 ) در اصل نسخه « پدر گفته » *