گفت : داخل مصر شويد كه اگر خدا بخواهد ايمن خواهيد بود ) ، پس در ادامهء ماجرا خاندان يعقوب از كنعان خارج شده و به جانب مصر حركت كردند و چون به آنجا رسيدند ، يوسف به استقبال پدر و مادر شتافت و آنان را در آغوش گرفت و فرمود :
داخل مصر شويد كه به اذن خدا در امان خواهيد بود و در اين كلام نهايت ادب را به كار برده ، چون هم به خانواده خود ايمنى بخشيده و هم رعايت سنّت پادشاهان در صدور حكم را نموده و هم حكم خود را مقيّد به خواست و اذن خداى سبحان كرده تا بفهماند كه همهء اسباب در تأثير خود محتاج به ارادهء الهى هستند و اين امر مقتضاى توحيد ناب آن جناب است .
( 100 )
( وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ )
: ( و پدر و مادر خود را بر تخت نشانيد و همگى سجدهكنان به رو در افتادند و يوسف گفت : پدر جان اين تعبير رؤياى سابق من است كه پروردگار آن را محقّق نمود و به تحقيق در حق من نيكى و احسان فرمود ، آن زمانيكه مرا از زندان بيرون آورد و شما را بعد از آنكه شيطان بين من و برادرانم جدائى افكند ، از آن بيابان به اينجا آورد ، بدرستى كه پروردگارم دربارهء آنچه اراده كند باريك بين است و حكم خود را نفوذ مىدهد و او داناى درست كردار است ) ، ( عرش ) يعنى تخت سلطنتى كه پادشاه بر آن تكيه مىزند و ظاهرا يوسف دستور داده و خدمتكاران به دستور او پدر و مادرش را بر تخت بالا بردهاند و همان ابتداى امر كه آنها چشمشان به نور الهى كه از جمال بىبديل يوسف ساطع بوده ، مىافتد بىاختيار به خاك مىافتند و براى او سجده مىكنند و اين سجده براى عبادت نبوده ، بلكه يوسف را آيتى الهى دانستهاند و او را قبلهء توجّه خود به سوى خدا گرفتهاند ، همچنانكه ما كعبه را قبلهء خود مىگيريم ، امّا مرادمان عبادت كعبه نيست ، بلكه خدا را عبادت مىكنيم و يوسف چون اين صحنه را ديد به ياد