ماست ، ايمن است
( إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ )
، پس با اين سخنان دل پدر را نرم نمودند تا راضى شود يوسف را براى بازى و تفريح همراه آنان به صحرا بفرستد .
( 13 )
( قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ )
: ( يعقوب گفت : من از اينكه او را ببريد غمگين و دلواپس مىشوم و مىترسم كه مبادا در حالى كه شما از او غافليد ، گرگ او را بخورد ) ، اين آيه حكايت پاسخ يعقوب عليه السّلام است كه به جاى آنكه بگويد من از شما نامطمئن هستم وضع درونى خود را در غياب يوسف با رعايت ملاطفت نسبت به آنان برايشان شرح داده تا عناد و لجاجت آنها تحريك نشود و با تأكيد فراوان فرموده : من از اينكه او را ببريد قطعا اندوهگين مىشوم و با عذرى موجّه بهانه آورده كه من بيمناكم كه اگر از او غافل شويد گرگ او را بخورد و اين امرى موجّه است ، چون در چراگاهها و بيابان گرگ فراوان است و غفلت ايشان از يوسف نيز امرى طبيعى و ممكن است و با اين بهانه يعقوب عليه السّلام مىخواسته تا مانع از رفتن يوسف شود .
( 14 )
( قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ )
: ( گفتند : چگونه گرگ او را بخورد با اينكه ما جماعتى نيرومنديم ، اگر چنين شود در اين صورت ما زيانكار خواهيم شد ) ، در اينجا برادران خود را به نادانى زدند و تجاهل كردند كه نمىدانند منظور پدر چيست و آنها را امين نمىداند و لذا با لحنى انكارى و آميخته با تعجب گفتند : ما جمعيّتى نيرومند و مددكار يكديگريم و به خدا قسم خوردند كه اگر با اين حال ، گرگ او را به درد ، هر آينه زيانكار خواهند بود و اين سوگندهاى موّكد براى آن بود كه پدر را دلخوش كنند تا او مانع از بردن يوسف نشود .
( 15 )
( فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ )
: ( پس زمانى كه او را بردند و متفّق شدند كه او را در قعر