[ 73 ] به هر سوى بايد كشيدن سپاه * كه يك ملك گيتى نتابد دو شاه
عقلا و اعيان و امرا و مقرّبان از جودت قريحت و شعلهء فطنت آن شهنشاه سكندر حشمت افلاطون فكرت ، حيران شده ، تعجّبها نمودند كه با اين حداثت سن و قلّت تجارب امور و مهام و مخالطت خواص و عوام انام ، چگونه در ادراك سرّ اين معنى طريق تفطّن پيموده و تحقيق سرّ امرى كه ملوك سابقه در مدتهاى مديد سلطنت خود ننموده بودند ، در اين يكسال و نيم آغاز جلوس بر سرير سلطنت ابد مدّت ، تا حال چگونه موافق واقع و مطابق نفس الامر نموده .
اميران گردنفراز و سران * بزرگان و بيداردل مهتران
از آنگونه گفتار حيران شدند * بر آن شهريار آفرينخوان شدند
كه اى خسرو خسروان زمين ! * فروزندهء شمع راه يقين !
به نور جبين ، آفتاب جهان * خديو مهان ، تاج شاهنشهان
فروزانگهر ، خسرو پاكدين * پدر بر پدر شاه ايرانزمين
ز راى منير تو خور سايهاى * ز اوج درت آسمان پايهاى
بيانت بُوَد رشحهء سلسبيل * كلامت دَمَد از دم جبرئيل
نباشد به اين پايه ادراك و هوش * همانا ز يزدانت آيد سروش
حقيقت چنان است كان شاه گفت * چنين حقّ روشن نشايد نهفت
گر اينگونه آرايش اندر ميان * نباشد ، به آسايش افتد جهان
اگر شاه پُردانش راهجوى * براندازد آيين اين رنگ و بوى
سپاهى كه هستند اكنون تمام * چو تيغ نهان در هزاران نيام
[ 74 ] ز زينت گرانبار گرديدهاند * همه مرغ در دام پيچيدهاند
چو زين زينت و زيب كردند فرد * ز خود زين علايق فشانند گرد
چو شمشير عريان كشورگشا * به پيكار كردند جوهرنما
به پرواز همّت گشايند پر * بر اوج همه خاور و باختر
و گر آنچه فرمودى اى شهريار ! * ز لشكر كشيدن به هند و تتار
بر آهنگ روم اسب كين تاختن * هم از باختر سر برافراختن
ز نعل ستوران به جنبش زمين * درآوردن از مرز توران و چين