نظم
به قانونى آن شاه چاكرنواز * ره رأفت و مرحمت كرد ساز
كه دل راه رقص روانى گرفت * تن از وَجْد دل ، سرفشانى گرفت
به حُسن سخن آنچنانم ربود * كه تا دل نظر كرد برجا نبود
سخنها كه با همچو من بنده آن * دهد از كمال توجّه نشان
كلامى همه در فصاحت تمام * بليغانه در اقتضاى مقام
چو دانشورانِ معانى بيان * به هر لفظ منظور اطرافِ آن
نبودى گر اين رسم و آيين و راه * كه با بنده بايد كه گفتار شاه
نيايد دگرجا برون از دهن * چه در خانهء خود ، چه در انجمن
به خدمت كند بنده هم هرچه عرض * شما رو نهان كردن از خلق فرض
ز هر ذرّه پروردن و لطف خاص * كه داد اين كمين بنده را اختصاص
پى فخر خود قصّه سَر كردمى * ز گردنكشان سر برآوردمى
و بعد از دور گرديدن اين بنده از ركاب و عنان ، و به حضيض زمين آمدن از اوج آن بلند آسمان برغم بعض امراى جفاكار به مراحل شتّى از منزل مروّت و انصاف دور ، يا آنكه از كشش لازم آفتاب به ذرّه و نظر رأفت سليمان به مور ، كه نظم
[ 42 ] گمانم تو هم دارى از مهر تاب * به اين ذرّه سرگرمى اى آفتاب !
يا بنابر سرّى ديگر از اسرار پادشاهى ، كه چون حكمتهاى جناب مقدّس همه كس ادراك آن نتواند نمود ، با بعضى از اركان دولت فرموده بودند كه فلانى را پسنديديم و او را دوست داشتيم و بعد از آن هم در چند مجلس به امثال چنين عبارات شفقتآميز ، اين ذرّهء بىوجود را در نظرها اعتبار فرموده ، سر مباهات او را به ذروهء سپهر برين رسانيدند .
سبحان الله ! من بندهء ضعيف ناتوان از عهدهء شكر اين نعمت عظمى پرودگار عالميان چگونه برآيم و در برابر اين شفقت كبرى نمايان از چنان پادشاه شاهنشهان و مالك رقاب جهانيان به چه دعا و ثنا و به كدام قربانشدنها و فداگشتنها زبان گشايم ؟ حقّا كه آتش مهر و محبّت بندگى خاص و شعلهء سرگرمى لازم عبوديّت به اخلاصى كه از جميل كمال و كمال جلال و حسن