خطاب آفتاب عالمتاب با ذرّه
چو ديد آنكه خود را فكندم به خاك * چو ديدم بلندى ، گزيدم مغاك
زبان با صميم دل است آشنا * اگر در ستايش ، اگر در دعا
سرم را ز رأفت به جايى رساند * كه نُه چرخ در نيمهء راه ماند
چو خورشيد ، اين ذرّه را خواند پيش * ز لطف آنچنان ساخت نزديك خويش
كه در بُرج زين زان بلندآفتاب * رسيدى سرم تا هلال ركاب
شدم زين غلامى عجب خودفروش * كه ديدم چنان حلقهء زر به گوش
همم داد از كهكشان عنان * حمايل به گردن پى حِرز جان
و زينجا بر اوج دگر ساختم * سر از چنبر چرخ افراختم
پس آنگه به سرچشمهء سلسبيل * چنين گشت لب تشنهاش را دليل
كه هرچيز كان خواهى از ما بگو * ز ما آرزويى كه دارى بجو
كه ريزش ز همّت نباشد دريغ * نشايد كه باران نبارد ز ميغ
بيان حيرت و اضطراب ذرّه از شعشعهء جمال آفتاب عالمتاب و عرض جواب
[ 38 ] من رفته از دست ديدار او * چو آيينه حيرانِ رخسار او
ز كيفيت ديدن شاه مست * به زين خانه زان خسروانى نشست
ز تابيدن فرّ شاهى از او * ز رخشنده نور الهى در او
به جا مانده حيران و رفته ز كار * نه در جان شكيب و نه در دل قرار
نه در ديده نورى ، به جز چهر او * نه در دل خيالى به جز مهر او
چو ذرّه به صد رعشه و اضطراب * گشادم زبان كاى بلند آفتاب !
تو شاه من و قبلهگاه منى * درخشنده خورشيد و ماه منى
اسير تو بودن دلم را هواست * فداى تو گشتن مرا مدّعاست
در اين حال نبود جز اين آرزو * نه از هيچ راهى ، نه از هيچرو
كه با اوج نظّارهء نور پاك * كه گويد ز آلودگىهاى خاك
ندارم در اين قبلهگاه نظر * نه پرواى جان و نه پرواى سر