تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة العالم در اوصاف و اخبار شاه سلطان حسين ( فارسى ) — صفحة 59

مساهمون:

ص٥٩

خطاب آفتاب عالمتاب با ذرّه

چو ديد آن‌كه خود را فكندم به خاك * چو ديدم بلندى ، گزيدم مغاك زبان با صميم دل است آشنا * اگر در ستايش ، اگر در دعا سرم را ز رأفت به جايى رساند * كه نُه چرخ در نيمهء راه ماند چو خورشيد ، اين ذرّه را خواند پيش * ز لطف آن‌چنان ساخت نزديك خويش كه در بُرج زين زان بلندآفتاب * رسيدى سرم تا هلال ركاب شدم زين غلامى عجب خودفروش * كه ديدم چنان حلقهء زر به گوش همم داد از كهكشان عنان * حمايل به گردن پى حِرز جان و زين‌جا بر اوج دگر ساختم * سر از چنبر چرخ افراختم پس آن‌گه به سرچشمهء سلسبيل * چنين گشت لب تشنه‌اش را دليل كه هرچيز كان خواهى از ما بگو * ز ما آرزويى كه دارى بجو كه ريزش ز همّت نباشد دريغ * نشايد كه باران نبارد ز ميغ

بيان حيرت و اضطراب ذرّه از شعشعهء جمال آفتاب عالمتاب و عرض جواب

[ 38 ] من رفته از دست ديدار او * چو آيينه حيرانِ رخسار او ز كيفيت ديدن شاه مست * به زين خانه زان خسروانى نشست ز تابيدن فرّ شاهى از او * ز رخشنده نور الهى در او به جا مانده حيران و رفته ز كار * نه در جان شكيب و نه در دل قرار نه در ديده نورى ، به جز چهر او * نه در دل خيالى به جز مهر او چو ذرّه به صد رعشه و اضطراب * گشادم زبان كاى بلند آفتاب ! تو شاه من و قبله‌گاه منى * درخشنده خورشيد و ماه منى اسير تو بودن دلم را هواست * فداى تو گشتن مرا مدّعاست در اين حال نبود جز اين آرزو * نه از هيچ راهى ، نه از هيچ‌رو كه با اوج نظّارهء نور پاك * كه گويد ز آلودگىهاى خاك ندارم در اين قبله‌گاه نظر * نه پرواى جان و نه پرواى سر