ز بس هركه دارد به لحنى نوا * به نُه پرده پيچيده صوت و صدا
ز خورشيد تا ذرّه مشتاق اوست * زمين و زمان پُر ز عُشّاق اوست
به هر پردهاى وصف خوبيش ساز * پُر آوازه از وى عراق و حجاز
[ 44 ] ازين شهريار حسينىنَسَب * غزلخوان عجم و اين نوا در عرب
سِراجُ الهُدى أنور النيّرين * سماءُ العُلَى الشّاه سلطان حسين
غمام يُفِيضُ و لا يُغرِقُ * سراجٌ يُضِيىء و لا يُحرقُ
تَرَى الغُصْنَ من قَدّه سائرا * تَرَى البدر فى وجهه حائرا
بِكَفَّيْهِ فاضت بحارُ النَّدى * أضَاءَتِ بِخَدّيْهِ شمسُ الضُّحى
قريبٌ جَناهُ بَعيدٌ مَدَاه * طَوِيلٌ يَدَاهُ كثير نَدَاه
و بعد از چند روز ديگر هم جهت اعتبار فرمودن اين بىوجود در نظر خواص و عوام و چيزى نام كردن اين لا شىء محض در انجمن عام در اثناى سوارى ، پرتو آفتاب عاطفت شاهانه و اشعهء مهر مرحمت خسروانه شامل اين ذرّهء سرگرم هواى آفتاب خويش ساخته ، او را پيش طلب فرمودند و اين بنده خواست كه خود را از اسب افكنده ، به چنان سرعت و شتابى :
نظم
كه بىسبقتى از قدمبرقدم * گذارم به ره هر دو پا چون قلم
به خدمت شتابم بر شاه خويش * نهم سر چو پَرگار از پاى پيش
بلكه چون خامه نقاش از موى مژگان قدم ساخته ، خود را به خدمت آن شاه شاهنشهان روى زمين و صورت پركار كلك صنعتنماى حضرت احسن الخالقين رسانم كه از كمال شفقت و مرحمت فرمودند كه ، فرود ميا ، همچنان سواره بيا .
بنده در امتثال فرمان واجب الاذعان با آنكه از انوار [ 45 ] رخ آن شاهسوار مات بودم ، اسب راندم و آن پادشاه پادشاهان و خسرو صاحب كلاهان به شرف مخاطبات و مكالمات تبسّمآميز شورانگيز مبتنى بر شفقت سرشار ، سر اين ذرّه را به ذروهء سپهر برين رسانيد ، و چند نوبت ديگر هم در سوارىها مثل آن شفقت فرموده ، بعد از آن اين بندهء پستمايه ، به مرتبهاى ترقّى فرمودند كه ديگر از آن گفتن ، از خود گفتن است و آن شيوه پسنديده نيست ، لهذا به دعا ختم سخن مىنمايد :