از او باز گويند گويندگان * وزو كام جويند جويندگان
همه ذرّهها مهر جوياى او * همه قطرهها رو به درياى او
تعالى ، چه غرّاست اين و چه عُلاست * تبارك ، چه ملك اين ، و چه كبرياست
رسيدن آفتاب تابان به سروقت ذرّهء حيران
در اين فكر دل ديده بر راه باز * دلى در حقيقت ، دلى در مجاز
كه شد قرب موكب چنان ز آن جناب * كه تا سمت رأسم رسيد آفتاب
نظر كرد سويم چو گردان سپهر * كه بر خاك افتاده بيند به مهر
من اندر ركوع نماز نياز * به تعظيم آن شاه گردنفراز
بدان سان دو تا گشتم از پشت زين * كه گفتى لبم بوسه زد بر زمين
پُر از رعشه تن ، دل پُر از اضطراب * چو ذرّه به تابشگه آفتاب
چون برداشتم سر ز دامان زين * و زان سر رساندن به چرخ برين
ز رخسار افكند بختم نقاب * كه رو سوى اين ذرّه كرد آفتاب
پُر از خنده رخ همچو صبح بهار * شد از درج ياقوتْ گوهرنثار
ز لعل لبش از خطاب بيا * سرم جُست صد گام سبقت ز پا
فكندم ز زين خويش را بر زمين * ستردم غبار از رهش با جبين
[ 37 ] ز خاك رهش جبهه كردم كبود * دو لب پر ستايش ، زبان پر درود
آفرينخوانى ذرّه بر آفتاب
كه اى نيّر نوربخش جهان ! * كه اى برترين شاه شاهنشهان !
جهانپادشاه ثريّاجناب * سپهر برين تخت ، تاج آفتاب
به نور تو در آسمان ماه نيست * به فرّ تو زير فلك شاه نيست
تويى بر زمين سايه كردگار * تويى از نبىّ و ولىّ يادگار
همه مُلك گيتى به كام تو باد * مى صاف دولت به جام تو باد
نباشد به هر سكّه جز نام تو * نگردد فلك جز پى كام تو
ز نور رخت اى درخشنده هور ! * چو خفّاش ، چشم بدان باد دور
فدايت هزاران سر و جان و تن * به گرد سرت صد هزاران چو من