و خلق مشرق و مغربزمين در ركاب و عنان بودند ،
نظم
ز رخش قوىپيكر راهوار * شده چرخ بر چار اركان سوار
هم از مركز و دوردست و عنان * به يك قطب گردان سپهر روان
شه از رخ و جبهه ذو نيّرين * سپهرى ز بس نور ، ذو مطلعَين
شهنشاه پُرخير بىشور و شَين * پناه جهان ، شاه سلطان حسين
نشسته به زين خانه زانسان كه مهر * نشيند به قصر چهارم سپهر
مصوّر همه خانه يكسر ز زين * ز حسن فرنگش به تصوير چين
قضا آية الكرسى آورده ياد * دميده قدر دمبهدم « ان يكاد »
زمين از جزاير چنان ميلميل * به فرسنگها موج درياى نيل
ز بس نيزهداران سپهر روان * چو خورشيد گردان به نوك سنان
ز زرّينقبايان با تاج زر * ز خورشيد رخشان درخشندهتر
ز خطّ شعاعى صف از هر ركاب * به آفاق پيوسته چون آفتاب
نام اين كمترين بندگان را با لقب بر زبان مبارك آورده ، فرمودند كه فلان بندهء ما كجاست ؟ يعنى بندهء حقير عقيدت و اخلاص غالب سيّد موسوى فندرسكى ابو طالب . ملتزمان ركاب همايون اعلا و ملازمان انجمن موكب و الا به جمعى از نزديكان و ايشان هم نزديكتر از ديگران ، صدا و ندا رسانيده ، به آواز بلند ، اين بنده را نام برده ، [ 32 ] طلب فرمودند و اسمى را كه جمعى ، بىرسم و مسكوت عنه مىخواستند ، به يك توجّه شاهنشاهى چنان شد كه در يك لحظه جمعى كثير از خلق جهان بل شرفا و اعيان ، بلكه همان جفاكاران هم به آواز بلند به آن تكلّم نمودند .
چون از رسيدن اين خبر سعادت به اين ذرّهء رفته از جا ، و رسانيدن او خويش را به جولانگاه اشراقات آن آفتاب جهانآرا ، زمانى عريض گذشته و وقت به سبب طول امتداد از مقام اقتضاى آن تجاوز نموده بود ، در عرض آن كسى جرأت ننمود و اين بنده بعد از آن هر عصر و غدات ، بل اكثر احيان و اوقات ، مقيم آستان درگاه فلك پيشگاه ، و به مژگان خاكروب آن سدّهء سنيّه جهان و جهانيان پناه مىبود و در سوارىها هم از گوشهها و كنارههاى