و نيّر پر شعشعهء نوربخش زمين و زمان ، در آفتابى نكردن اين ذرّهء ضعيف و مهجور داشتن او از فضاى پرتو التفات آن آفتاب تابان ، پس ديوارى حرمان ساختن اين غبار نحيف از پيشگاه نظر آن قبلهء جهانيان ، اتّفاق نموده ، او را مخمول و منسى داشتند . چنانكه جز در ليلة القدر شب جلوس اعليحضرت همايون ، كه صبح فرخندهء مبارك ميمون عالم و عالميان بود ، كه به هزار سعى و تلاش ، رخصت حضور در آن مجلس حاصل نمود ، ديگر اين بنده را تا مدّت نه ماه ، در هيچ مرتبهاى از مراتب ، استدعاى حضور مرخّص ننمودند و هميشه ميان اين ذرّه و آفتاب چون ظلمت شب حايل بودند و بعد از تفويض يافتن بعضى از مناصب به منصوبان و فى الجمله اطمينان يافتن خاطرشان از دغدغهء آن ، [ 30 ] در روز عيد نوروز هم بعد از سعى و تلاش تمام رخصت پابوس دادند ؛ اما او را منكور « 1 » داشتند و از حال او و آباء و اجدادش آنچه در مقام شناسانيدن بنده به مولا و غلام به آقا عرض آن در كار بود ، تغافل نموده ، آن را مستور و متروك گذاشتند .
چون به مقتضاى شيوهء جبلّى ، استطلاع از خفاياى امور و كمال دلآگاهى ، بل به مجرّد الهام جناب مقدّس الهى ، پرتو آفتاب اطلاع ضمير منير اشرف اعلى بر ساحت احوال اين ذرّهء پستپايه تابيد و عقدهء كار در گره افتادهء اين قطرهء تنكمايه به گشايش وصول به دريا رسيد ، از راه ترحّم برين بنده ، منسلك در سلك علما و عباد ، يا منظور داشتن خدمات و جانفشانى آباء و اجداد ، سيّما فتح ولايت استرآباد ، يا از راه مقتضاى طبع غيور شاهنشاهى على رغم اعادى و حسّاد ، ناگاه بىسببى ظاهر ، نسبت به اين بنده آن التفات مبذول داشتند ، به نحوى او را خواندند كه جمعى از فرزينروشان فيلزور شطرنج تذوير كه به راندن اسب جفا بر سر اين پيادهء بساط چاره و تدبير رخ آورده بودند ، از چنان منصوبه كه حضرت بازندهء حقيقى به توسط شاه نمود ، مات ماندند ، چه روز پنجشنبهء يازدهم شهر ذى قعدة الحرام سنه تنكوزئيل 1106 [ 31 ] اعليحضرت سپهر سرير خورشيد افسر هفت كشور داراى سكندر اقبال سليمان حشر ، در اثناى سوارى كه ثوابت و سيّارات آسمان از غاشيه بردوشان و جنيبتكشان
هامش
( 1 ) . منكور : مورد انكار قرار داده شده .