كه علم لدنّى ز پيغمبرش * رسيدست از حيدر صفدرش
بلى ، شاه سلطان حسين است اين * بلى داور خافقَين است اين
كه بحرين روز و شب روزگار * نيارد چنين گوهر شاهوار
به گردش بسى چرخ گردان شتافت * كه آخر چنين درّ مقصود يافت [ 28 ]
كه گر مهر ، اگر ماه ، مفتون اوست * به هرجا كه ليلى است ، مجنون اوست
دهد نفحه از خُلق او مشك ناب * كشد جام بر روى او آفتاب
دل هركسى بستهء مهر اوست * نظرها همه واله چهر اوست
چه فرّ كمال است نام خدا * چه نور جمال است نام خدا
ز بس خواهش دل ، فدايش شوم * شوم گَرد ، تا خاك پايش شوم
كه در ديده نور و به تن ، جانم اوست * منم ذرّه ، خورشيد تابانم اوست
به خاطر هر انديشهام فكر اوست * سخن بر زبانم همه ذكر اوست
نبينم جز آن روى پرآب و تاب * اگر ماه بينم ، اگر آفتاب
و از اين جهت است كه تا چيزى را به ميزان عقل كامل خود نسنجد ، آن را مقدار پر پشه ، وزن نگذارد و سخن اهل غرض را هرچند كه از امرا و مقرّبان باشد ، دربارهء هيچ آفريده باور ندارد . حدّت حدس و تندى شعورش در مرتبهاى است كه از سيماى ظاهر حال هركس ، صفات باطن خمير ذات و سرشت ، و از خطوط پيشانى هركس ، دفتر سرنوشت او را تواند خواند ، و كارآگاهى و اطّلاعش بر امور انام ، و كيفيت اوضاع خواص و عوام ، در آن پايه كه چيزى ازو مخفى نتواند ماند ، و اين معنى بسيار به كار خلق الله مىآيد و گره از كارهاى فروبسته مردم مىگشايد ، چنانكه به كار اين كمترين بندگان درگاه ، كه پامال جنود فراموشى و نسيان جهان شده بود ، آمد و الحمد للّه على ذلك .
چه بعضى از امرا و اركان دولت ، بل اكثر ايشان ، كه مراتب [ 29 ] توجّهات والد اعليحضرت ظلّ اللهى ، يعنى صدف گرانبهاى اين يكتاگوهر درخشان و صبح پرنور و ضياى اين آفتاب عالمتاب نوربخش جهان و جهانيان نسبت به اين بنده ضعيف مىدانستند ، و مكنون خاطر انور را در مادّهء او منافى مقصود خويش گمان مىكردند ، بعضى بنابر رعايت مصلحت حال خود و بعضى بنابر مصلحت حال دوستان خود ، در زمان طلوع آفتاب دولت اين اعظم شاهنشهان