گردان است . آتشين گل رخسارش بر گلبن قامت طوبى استقامت نمونهء نار شجرهء طور ، و لمعات جبين و جبهه با لمعان طلعت آفتاب اشراقش تفسير نور على نور . خياط كارخانهء قضا ، قباى دارايى هفت كشور را بر قامت او دوخته ، و شمعافروز قدر مشعل دولت جاودان را در پيشگاه پايهء تخت او برافروخته .
پرتو نيّر معدلت و انصافش چون آفتاب بر سر دور و نزديك به يك نسبت تابان ، و باران مرحمت رفع جور و اعتسافش چون سحاب بارنده بر كشت آمال موافق و مخالف بىتفاوت باران . خطبهء هر ديار از نام بلندش طرفه طرفى بسته ، و سكّهء معاملهء روزگار را از اسم همايونش عجب نقشى نشسته . طومار خطوط شعاعى بر تاج زرّين آفتاب درخشان از تاج و طومارش نشانى ، و تخت هفت اورنگ گردون بر چهار اركان عناصر از عظمت سرير شاهنشاهيش ترجمانى . با وجود به نظر توجّه نديدن [ 27 ] در ملوك جهان و سركوفته داشتن گردنكشان ايران و توران و آن شدّت صلابت لازم شاهنشاهى فرزند پيغمبر و صولت مهابت جهان پادشاهى خلف الصدق حيدر صفدر .
نظم
كه گر هِى زَنَد بر سپهر كبود * ز هم بگسلد روز و شب ، تار و پود
شود كوه شق ، كوچه بخشد زمين * اگر بشنود نام سلطان حسين
با سادات و علما و ضعفا و فقرا به حسن خلقى سلوك مىنمايد ، و به رفق و ليّنتى مكالمه مىفرمايد كه اغنيا بر فقرا و اقوياى جهّال بر ضعفاى اهل كمال رشك دارند . رسايى تدبير و كاردانيش در جميع امور در آن مرتبه كه ارسطو از مشائيان ركابش نتواند بود و افلاطون از خجلت اشراق آفتاب آراى صائبه ثاقبهاش ، جز در ظلمت خم اختفا نتواند نمود .
نظم
خديو قوى دست و بازوست اين * خداوند فرهنگ و نيروست اين
هم او راىزن ، هم جهانداور اوست * فلاطون ما او ، هم اسكندر اوست
ازو عقل كل دانش آموخته * چراغ خرد زو برافروخته
نيازش نباشد به تدبير كس * كه رأى خودش در همه كار بس
كه دارد فروغ از چراغ دگر * بود نشأهمند از اياغ دگر