خواهش و سؤال سؤّال مبذول افتاده تا به امروز مسموع نشده كه كسى از آن اعليحضرت چيزى طلب كرده و او نداده باشد ، يا استدعاى مبلغ خطيرى يا شىء عظيمى كرده و مبذول نيفتاده باشد .
نظم
كف دستش آن ابر بحر انتساب * كه باران دريا كند ز آفتاب
چو بخشد گهر ، كوه صحرا كند * فشاند چو در دشت ، دريا كند
جهان غرق نعمت ز سيلاب اوست * زمين هفت دريا ز پنجاب اوست
از آن ابر بارنده هر قطره آب * بُوَد بحر در جيب همچون حباب
لبش نيست جز با نَعَم آشنا * نشان نيست در حرف جودش ز لا
ز جودش برد بهره نزديك و دور * دهد هم نخواهد اگر كس به زور
به دستش بُدى بحر را انتساب * نگشتى اگر گاه مشت از حباب
[ صفت ششم : جمع ميان خلق حسن و صلابت و مهابت ]
ششم : جمع كردن ميان خلق حسن و گشادگى طلعت و بطش شديد و صلابت و مهابت ، چه با سادات و علماء و صلحا و درويشان و ضعفا و فقرا به نوعى برمىخورد و به ملاطفت و شكفتهرويى و طلاقت [ به ] وجهى تكلّم مىفرمايد كه به هيچوجه گمان ترفّعى خود را در بر ايشان از آن انتزاع نتوان نمود ، و به سلاطين [ 21 ] و ملوك و جبابره و امرا و اركان دولت به صلابت و مهابتى كه از دهشت و اضطراب چنانند كه عكس آب بر يكديگر زده در فروغ آفتاب بر سلب آن كيفيّت از خود قادر نتوانند بود .
نظم
از آن شعله بخشد شكوهش سراغ * كه هم سوزد و هم فروزد چراغ
به هرجا شود ، بَهر خوب و زشت * گهى برق خرمن ، گهى آب كشت
به ذرّات درويش و مسكين خطاب * بسى گرم روتر كند ز آفتاب
به گردنكشان و مهان جهان * زند هيبتش دورباش آنچنان
كه از تن دل از دل شود ، هوش دور * ز قيصر كند زهره در تن قصور