زمين ربودن بازى طفلان كمانش را هر قاتىكشى نتواند كشيد و خدنگش را هر تيز نظرى در روش نتواند ديد ، مكرّر ترنج و نارنج بر روى آب به تندى روان افكنده را ، به تير و تفنگ زده ، و فندق به هوا پرتاب كرده را ، هدف تيز گز كرده ، تفنگهاى بزرگ سنگين قريب به جزايرى را به يك دست برداشته و بى مدد دست ديگر برابر هدف داشته و آتش داده ، دود از هدف برآرد و به دست چپ از بند سپر گذرانيده [ 18 ] و آن را ملاصق ساعد و بازو داشته ، كمان گرفته به يك تركش تير قدراندازى نمايد ، كه آن سپر از دستى كه كمان دارد نگذارد و در چنين حالت ، گاهى دست راست را هم به آويختن بند عمود و تبر يا تيغ و شمشير از آن گرانبار مىسازد و با وجود چنين مانعى از درست شصت كندن كه بر كماندار اشكال و صعوبت آن ظاهر است ، تير را خطا نمىاندازد . قوّت بازو در آن مرتبه ، كه كمان سپهر را تواند كشيد ، و زور سرپنجه در آن پايه كه ، پنجهء فولاد تواند پيچيد .
نظم
به نيرو « 1 » كَند كوه خارا ز جاى * به مشت افكند شير جنگى ز پاى
ز دو اسبه تازان ليل و نهار * نيامد به گيتى چو او يك سوار
به جولان درآرد چو صرصر شتاب * كُنَد قطره از گرد گل در سحاب
كمانش به زور كمان سپهر * خدنگش به رفتار پرتاب مهر
به شمشير سازد دو پيكر حباب * به نوك سنان موج دوزد بر آب
قلم وصف تيغش اگر سركند * از او هر الف كار خنجر كند
گذارد در آماجگه چون نشان * خم آرد به پشت سپهر از كمان
تواند كه بر يك نشان بىدرنگ * چو خورشيد ريزد هزاران خدنگ
بگيرد چو سلطان حسينى سنان * كه از ده ارَش بگذرد طول آن
زدايد به چرخ از رخ مه كلف « 2 » * ربايد به دريا گهر از صدف
چو گلرنگ سلطان حسينى ز جاى * برانگيزد ، آرد به آورد راى
هوا شعله گردد ، زمين پاك گرد * ز خون پر بقم « 3 » نُه خم لاجورد
هامش
( 1 ) . د : به نيزه .
( 2 ) . كلف : سياهى كه روى ماه يا خورشيد افتد .
( 3 ) . بقم : اشك خونآلود .