بود . و فى الحقيقه اين خصلتى است كه ظالمان را از زهره باختن از دهشت آن ، رعشهء خوف جان در اعضا و ستمگران را از شكست استخوان از هيبت آن ، بند در بند چون نى در صداست .
نظم
رسد چون به هر بوم و بر اين خبر * ستمكاره گردد به طينت دگر
كزين هر دل تيره روشن شود * وزين دهر افسرده گلشن شود
كند اين صفت دهر خرّم بهشت * پديد آرد از بهمن ارديبهشت
جهان را دهد از ستم ايمنى * سياهى برد ، آورد روشنى
عدالت نباشد فزون زين دگر * زهى عدلگستر ، زهى دادگر
نداده چنين عادلى كس نشان * نبوده به اين عدل نوشيروان
بلى اين عدالت از آن ديگر است * كه اين بر ره شرع پيغمبر است
[ صفت چهارم : شجاعت و تهوّر و ورزيدگى در فنون سپاهيگرى ]
چهارم : شجاعت و تهوّر و ورزيدگى فنون سپاهيگرى و طريق جنگ و شناختن آتشعنانى و سنگين ركابى اوقات شتاب و درنگ ، و تكثير جنود و توفير وفود به افزودن غلام و قورچى و توپچى و تفنگچى و كماندار و تبردار و نيزه داران و تركشبندان و ساير اصناف سپاهيان لازم جهانبانى و كثرت و وفور بخشيدن آلات و ادوات حرب و قتال و اسباب قلعهگيرى و ملكگشايى [ 17 ] و كشورستانى ، كه علامت خطّ شعاعى بر طبقچهء زرّين خورشيد تابان نشان قبق اندازى ميدان اوست ، و نمودارى هلال از گوى سيمين ماه تمام درين ميدان سپر مينافام ، علامت خم چوگان او .
در چابكسوارى به مرتبهاى است كه هنگام دويدن اسب تازىنژاد برق جولان ، بىاحتياج به چوگان ، به دست ، گوى از زمين مىربايد ، و با وجود داشتن كمان در دست چپ ، به هدفى كه در طرف راست موضوع باشد ، تير آشنا مىنمايد . در هنگام آتشعنانى جولان شعلهء جوّاله نشان ، شمشير در غلاف كردن پيشش كار آسان ، و به نوك نيزهء حلقه ، كه مثل زهگير و انگشترين ، از