بىهوشداروى چنان طغيان جهالت به داغهاى سوزش و حرارت قلب و جگر از آتش ندامت برافروخته ، بيم بازخواست و انتقام ، افاقه يافته ، متنبّه شد ؛ عريضهاى مشتمل بر كمال اعتذار و استغفار و طلب عفو و صفح و اظهار تجديد ثبات بر جادهء بندگى به اخلاص ، به پايهء سرير جهانيان مرجع عالميان مصير فرستاده ، دست در دامن استيمان زد .
و چون در آن اوقات و اوان ، خاقان طوبىآشيان را مهام عظام همگى را در نظام و انتظام ممالك مدخل تمام در پيش بود ، و اهتمام به شأن سدّ ثغورات اسدّ و اعتناء به امر مأمور به حمايت حمى بيضهء اسلام شيعهء آل محمد احمد مىنمود - صلّى الله عليه و آله و سلّم - بازخواست آن را به وقت خواست و تمشيت آن را به زمان مشيّت جناب مقدّس الهى بازگذاشته ، از آن اغماص فرمود ؛ اما نيروى سرپنجهء اعجاز و قوّت بازوى معجز طراز اسد اللّهى مرتضوى ، و باطن كرامات مواطن خاندان ولايتنشان عليّهء صفوى ، كار خود كرده ، آن خان نادان سفاهت نشان ، از شآمت چنان كمر كين بر ميان بستن ، ديگر كمر نبست ؛ و از نامباركى تا به آن حد خود را گم كردن ، ديگر خود را نديد ؛ چه قريب به همان اوقات ، كافّهء اعيان و امرا و قاطبهء لشكرى و رعايا بر آن مغز شوريده ، شوريده و همه ، از چنان از خدا برگرديدهاى ، برگرديده ، او را از اوج غرور و نخوت بر حضيض خاك [ 156 ] مذلّت افكنده و ميل در هر دو چشمش كشيده ، دو باصرهء ظاهر او را از ابصار ، چون بصر باطنش از بصيرت پرداخته ، قرّة العينش خداداد را بر خويش والى ، ملقّب به خانى خان و والى ساختند ؛ و چون ملك خداداد ، خداداد نبود ، بعد از اندك مدتى برادر كهترش اورنگ ، او را به قتل آورده ، خود چون نقش نام خويش بر اورنگ نشست ؛ و هنوز از خوانخانى و مائدهء حكمرانى ، لقمهء مشتهايى برنداشته بود كه به آب شمشير جمعى دست از جان شست .
پس ، پير و جوان ، طفل خداداد خان را به خانى برداشته و سرير سلطنت را مهد آرام او ساخته ، اتاليقان « 1 » به اتاليقى پرداختند ؛ و آن طفل هم در همان زودى به مرض آبله ، پاى سرتاسر آبله بر خاك قدمسوز وادى عدم نهاد ، و دست
هامش
( 1 ) . اتاليقان : مؤدبان و محافظان .