شيوهء دايمى او و آباء و اجدادش بود كبيده ، « 1 » و رقبه از ربقهء اطاعت پيچيده ، و به عنق منكسر سركشيده ، از كمال كمفرصتى ، انتهاز فرصتى مىنمود كه چون شب ظلمت سرشت تيرهبخت تبهروزگار ، ناگاه و غافل بر افقى از آفاق ممالك قلمرو خط شعاع فرمان آفتاب شعاع آن نيّر نافذ فرمان عالم انوار تاخته ، روز روشن [ 154 ] بر خود تيره و تار سازد ؛ تا آنكه در هنگامى كه بيگلربيگى دار المؤمنين استرآباد با همگى جنود و عسكر و تمامى وفود و لشكر آن ولايت به موجب فرمان آن خسرو جهان جهت دفع طايفهء طاغيهء قزّاق ، كه در آن اوقات از درياى خزر در بنادر مازندران ، كشتىها بر كنار رانده ، به قتل و جرح و نهب و اسر سكنهء بعضى از آن حدود از آب برمىآمدند ، در الكاى مازندران بود ، با سى هزار سوار از خوارزم به ايلغار به استرآباد آمد ، و از كمال خوف و رعب و غلبهء بيم و هراس خود به داخل شدن به استرآباد و قلعهء مباركآباد جرأت ننمود ، ليكن تا فايدهاى بر آن حركت مترتّب نشود ، لشكريان را با دل پر از نهيب ، به نهب و با جوف از خوف باخته ، به تاخت امر فرمود . و از بيم آنكه شايد كه بيگلربيگى آنجا بنابر قرب مسافت آگاه شده ، به سرعت عذاب الهى نازل گشته ، در نزل نزول و مهمانى چنان خانى از اشربه و گوارشات خوشگوار سيوف آبدار و اسنّه و معابل « 2 » تيرهاى خدنگ و اطعمهء مطبوخهء حبوبات توپ و بادليج « 3 » و تفنگ آرايد ، كه گرگان دشت كنار آب گرگان ، و كركسان در جوّ هواى آن در طيران را مدّتهاى ديرباز و زمانهاى دور و دراز ، در تحصيل طعمه و غذا ، به دويدن در صحرا و پرواز در فضاى هوا نيايد ، در حوالى شهر و قلعه ، زياده بر يك روز ، تاب توقّف نياورده ، چون سيلاب مغاك مرتبهء خاك بر سر خود كرده ، پرشور كه به كوه بلند پرشكوه زور آورد ، از سختى آن واهمه ، سرش بر سنگ آمده ، سرگشته برگشته ، در مراجعت به يك منزل و مأواى خويش ، از بس شدّت سرعت و شتاب [ 155 ] سيلرو در نشيب گرديد و چون از بادهء بادپيمايى از جام حباب چنان باد در خود كردنى ، به شكست خمار پشيمانى ، بر بىحاصلى خود متبّنه ، و از
هامش
( 1 ) . كبيدن : از جاى گشتن و از جاى كشيدن و گردانيدن .
( 2 ) . معابل : پيكانهاى پهن و دراز .
( 3 ) . بادليج ك نوعى توپ . در تركى توپ را بادلش گويند كه احتمال مىرود مأخذ همين كلمه باشد .