در سوانح امور به جانقى « 1 » و مشورتى و ديدن رأى و مصلحتى مأمور كردند ، آن را هم بر محتاج اليه و ضرور بودن وجود خويش حمل نمايند ، و در جهل مركّب ، اعتقاد به عقل و كاردانى خويش افزايند ، غافل از آنكه گفتهاند :
دريا به وجود خويش موجى دارد * خس پندارد كه اين كشاكش با اوست
و اگر رأىها مختلف شود ، هريك در اثبات صواب بودن رأى او ، و خطا بودن رأى ديگران ، باهم معارضه نموده ، به سخنهاى خارج از قانون رعايت ادب مجلس ولىنعمت لب گشاده ، طبع شاه را مكدّر نمايند و مصلحت را به مفسده و شورى را به شور رسانند ، و با وجود اين همه غلطها ، خود را اعقل عقلا دانسته ، اعتقادشان آن است كه اگر پادشاه در امثال چنان سوانح امور ، استمداد از رأى رزين و فكر متين ايشان نكند ، كارها مشكل مىشود و رخنهها در شهربند حصار ملك و دولت ، بل دين و ملّت مىافتد :
زهى عقيدت فاسد ، زهى گمان محال * زهى قصور تصوّر ، زهى فساد خيال
در اين مقام ، بر سبيل تنظير و تمثيل ، كلماتى چند به خاطر رسيده ، در سلك تحرير درمىآورد .
تمثيل [ ميان افلاطون و شاه و پرسش از امرا درباره امور ]
پرسيدن پادشاه در اوايل جلوس از امرا و اركان دولت ، احوال جمعى از مردم را كه سابق بر آن ايشان را نديده باشد ، و حقيقت امورى كه قبل از آن به آنها نرسيده باشد ، به مثل آن است ، كه افلاطون به شهرى يا دهكدهاى رسد كه قبل از آن ، آن را نديده باشد [ 103 ] و از شخص جاهل نادانى از اهل آنجا كه به او بازخورد پرسد ، كه : اين شهر يا ده چه نام دارد و بزرگ و صاحب اعتبار در آن كيست ، و تسعير هر جنسى چيست ؟ پس همچنانكه در اينجا اين نحو سؤالها و چنين احوال پرسيدنها دلالت بر نقصى در افلاطون و كمالى در آن جاهل ندارد ، در آنجا همچنين است ؛ با آنكه در ميان اين جاهلان و آن جاهل اين فرق هست كه آن جاهل از حال آن مكان و مردم آن و اجناس آن آنچه گويد ، در قول خود صادق خواهد بود ، زيرا كه غرضى ندارد ، و اين جاهلان
هامش
( 1 ) . جانقى : به معناى مشورت و صلاح جمعى ديدن .