مسافت معارج قرب و منزلت و مدارج تقرّب و عظمت ، به تعجيل و شتاب تمام گام برداشته ، و بر تند بالاى اوج عزّت و اعتبار ، تند بالا رفته ، به لغزشها سرازير مىگردند و مصداق مضمون اين بيت مىشوند [ 98 ] كه گفتهاند :
به دست خويش تبه مىكنى تو صورت خويش * و گرنه ساختهاندت چنانكه مىبايد
و اغلب اوقات ، سبب عزل ايشان يكى از دو امر مىشود ، و گاه هست كه هردو با هم نيز اتّفاق مىافتد :
يكى از دو سبب آنست كه ، پادشاهى كه تازه بر تخت پادشاهى جلوس نمايد ، چون در اوايل حال مردم را نمىشناسد ، و بر اوضاع و احوال طبقات خلايق اطّلاعى ندارد و به قطع و فصل و رتق و فتق مهمّات آشنا نبوده و به تتبع طريق فيصل دادن كارها و چگونگى سلوك با هر صنفى از اصناف مردمان ننموده ، لاجرم به مقتضاى عقل و خردمندى ، احوال هر طايفه و هر طبقه از طبقات زيردستان را از امرا و اركان دولت ، كه هريك از ايشان ريشسفيد و سركردهء صنفى از اصناف مردمانند ، پرسش مىنمايد ، و در كارهايى كه اهل هريك از اين طبقات را روى دهد ، از سركردگان ايشان مىپرسد كه در مثل ، اين كار ، سابق بر اين معمول چگونه بوده ، و بر قول ايشان اعتماد كرده ، موافق آن حكم مىفرمايد ، بعضى از امرا ، بل اكثر ايشان ، كه قوّت عاقلهء ايشان متانت غور فكرتى ، و حوصلهء ايشان اتّصاف به وسعت ظرفيتى ندارد ، از اين معنى در غلط افتاده ، به خود اعتقادى مهم مىرسانند ، و خود را عظيم عاقل و دانا مى شناسند كه پادشاه هرچه نمىداند از ما مىپرسد ، و راه و روش را از ما تعليم مىگيرد ، و در هر باب از ابواب اين نحو امور به ما احتياج دارد ، و هرچه ما گوييم [ 99 ] و صواب بينيم صحيح و معتبر دانسته ، عمل كردن به آن را لازم مى شمارد ، و چندانكه اين نحو سؤالها و پرسيدن احوال مردمان و كيفيت كارها از ايشان بيشتر شود ، غرور و عجب و نخوت ايشان بيشتر مىگردد ، و روز به روز اين معنى سمت ازدياد مىپذيرد ، و از صورتهاى گوناگون بىاصل بزرگى و عظمت ، كه در آيينهء تصوّر و پندار خودبينى و مرآت فرض و انكار خودپسندى ايشان مىافتد ، خود را گم مىكنند ، و سررشتهء طريق رعايت آداب ادب لازم بندگان نسبت به ولىنعمت را از دست مىدهند ، چنانكه در