كارهايى كه مناسب مناصب ايشان نباشد هم مدخل مىنمايند ، و در امورى كه خاطر پادشاه نخواهد و ايستادگى كردن در آن مزاحم مراحم و اشفاق پادشاهى نسبت به ايشان باشد ، هم در مقام ايستادگى درمىآيند ، و اگر پادشاه از راه اظهار شفقت به يكى از ايشان مكالمهء تبسّمآميز نمايد و بر روى ايشان بخندد ، به مجرّد همين هيبت و صلابت پادشاهى را ، كه لازم است كه در دلهاى بندگان كالنّقش فى الحجر ثابت و مستقر باشد و در هيچ حالتى زايل نشود ، از خاطر محو كرده ، مصاحبانه سلوك مىنمايند ، بلكه گاهى هم كه مقام تقاضاى صمت و سكوت و به ادب سر در پيش افكنده داشتن كند ، هم به همان اندازه ، غالب مصاحبانه در مقام احداث سخن درمىآيند ، و از نصايح عقلاى زمان و حكماى دوران ، كه حكيم اسدى طوسى مجملى از مضمون آن را چنين به نظم درآورده ، يكبار غافل و ذاهل مىشوند .
شعر
دم پادشاهان اميد است و بيم * يكى با سموم و يكى با نسيم
[ 100 ] اگرچه ندارى گنه پيش شاه * چنان باش پيشش كه مرد گناه
نبايد شد از خندهء شه دلير * نه خنده است دندان نمودن ز شير
و اگر پادشاه را به سبب اشتغال خاطر به فكرهاى كليات مهمّات پادشاهى و غورهاى عميق تأمّل در حكمتها و مصلحتهاى امور بىنهايت لازم شاهنشاهى ، در امر جزيى از جزئيات به موجب « الانسان يساوق السهو و النسيان » سهوى افتد يا نسيانى روى دهد ، چنانكه يك امر جزئى كه كردن آن به حسب ظاهر بهتر باشد ، قصد ترك آن نمايد ، يا امر جزئى كه نكردنش ظاهرا راجح باشد ارادهء كردن آن فرمايد ، و ايشان آنچه نظر به ظاهر آن را درست دانستهاند به خاطر مباركش آورند ، غفلت پادشاه را از آن معنى بر قصور قوّت درّاكهاش از ادراك آن محمول مىدارند ، و به خاطر مباركش آوردن را تعليم و آموزگارى نام مىگذارند با آنكه در طور و كيفيت به خاطرآوردنش هم ، از مستى ، غلطها مىكنند ، و در طريق طريق آن به سكندر گستاخروى از راهراه و رسم آن دور مىافتد ، چه در عرض آن به شيوهء معمول عقل و ادب عمل نمىكنند ، و انتظار فرصت دقّت و مقام آن نمىبرند كه در خلوتى كه هيچكس