كلامى و نرمىآوازى و شكفتهرويى و گشاده جبينى و حسن خلق و دلچسبى و حلاوتى سخن مىپردازد 7 كه سامع چون پروانه بىاختيار مىخواهد كه بر گرد او گرديده ، جان خود را نثار او سازد .
نظم
[ 94 ] شود در تكلّم چو گوهرفشان * ز هر معنى و لفظ بحريننشان
نيوشنده را گوش از هر طرف * كند دُرج گوهر بسان صدف
به تقريرِ واضح چو در انجمن * پىِ موشكافى گشايد دهن
ز هر لفظ معنى به تقرير نَغز * نمايد چو در پسته از پوست مغز
ز بس از نكاتِ بديع و بيان * معانيش بخشد ز بحرين نشان
برد در سخن نكته از بس به كار * چو سِلكى است پرگوهر شاهوار
معانى پُر از لطف و الفاظ تام * عبارت بر اسلوب انشا تمام
به هر لفظ ، لفظى مناسب قرين * به چسبانى نقش ، نام و نگين
فصيحانه در سلكِشان انتظام * بليغانه در مقتضاى مقام
حديثش دهد زاب حيوان نشان * ز ياقوت بخشد مفرّح به جان
به شيرينكلامى بُوَد زان ثمر * كه خيزد حديثش ز تنگ شكر
معانى خوش آينده فرّخمقال * سخنها يكايك مبارك به فال
به هر حرف سازد به تقريب تام * مزيّن به نام الهى كلام
كه باشد به اين نام آرام او * وزين نام ، شيرينى كام او
وزين هر سخن گردَدَش تاجدار * شود بر سخنها همه شهريار
نجويد جز از نام يزدان كمال * چه بهر معانى ، چه بَهر مقال
كه بىنام حق نيست چيزى دُرست * بنا باشد از هرچه بىاوست سست
بلى هست از زندگانى مدار * ز هر زنده بر نام پروردگار
نَفَس رشته سبحهء ذكر اوست * كه هر جذر و مدّى از آن هوست هوست
[ صفت دوازدهم : حلم و بردبارى و تحمّل ]
دوازدهم : صفت حلم و بردبارى و تحمّل ، و صبر و تأنّى و تأمّل ، كه با آنكه همگى امرا و اركان دولت والد ماجد بزرگوار خود را شناخته ، بر جزئى و كلّى