[ صفت يازدهم : طلاقت لسان و فصاحت بيان ]
يازدهم : صفت طلاقت لسان و فصاحت بيان ، و مأنوسى [ 91 ] و ملاحت طور محاضره ، و دلچسبى و حلاوت طريق محاوره ، كه به هر لفظى به طلاقت لسانى لب مىگشايد ، كه هيچ مستمعى از هيچ متكلّمى مثل آن نشنيده ، و هر عبارت را به فصاحتى تأليف مىنمايد ، كه كس از هيچ فصيحى آن قدرت نديده .
بلاغت كلام و رعايت مقتضاى مقام در مرتبهاى است كه فوق آن متصوّر نتواند بود ، و ملاحظهء اطراف سخنان و رعايت حسن فاتحه و خاتمهء آن به حدّى كه تهديد آن نتوان نمود . مبانى عبارات همه خوش اسلوب و تفألخيز و فرخنده ، و معانى كلمات همه مرغوب و شيرين و خوشآينده . و مجموع اين صفتهاى مكالمه به هيأت اجتماعى و من حيث المجموعى مخصوص آن اعليحضرت است . چه در هيچ متكلّمى اينها همه جمع نشده و بعضى از آنها اگرچه در بعضى از فصحا و بلغا اتفاق افتاده ، امّا خصوص آنها هم در كلام ايشان به كيفيّت همانها كه در كلام آن اعليحضرت واقع شود و آن اعليحضرت به آن تلفّظ فرمايد ، نيست ، و از حليهء آن مرتبه از نمايش طلاقت لسان و فصاحت و بخشيدن آن درجه از كيفيت دلچسبى و حلاوت عاطل و عارى است ؛ به سبب آنكه آن اعليحضرت را در شيوهء تكلّم به هر كلمه ، و مخاطبه به هر خطابى ، دو صفت ديگر هست كه به سبب آن فصاحت بيان به زيب و شكوه ديگر در لباس نمايش درمىآيد ، و طلاقت لسان سلاست و روانى عبارت را با راىاش ديگر مىنمايد ، و حقيقت واقع آن است كه اين بندهء ضعيف تا به امروز هيچيك از آن [ 92 ] دو صفت را در هيچ متكلّمى نديد ، و در قصص و آثار پيشينگان نيز از هيچ سخنپردازى نشنيده ، دل خوشآيندگى صوت و صافى جوهر اصل صدا ، كه فى الحقيقه جوهر صوتش در مكالمه ، گوهركش حلقهء صدف گوشهاى شنوندگان ، و از كيفيّت لذّت بخشيدن و دل از بس حلاوت از كار بردن نشأهء بىهوشدار و بخش دلهاى مستمعان است .
دوم : در تكلّم به اطمينان و آرام تمام بودن ، و از حالت قبل از تكلّم به حالت ديگر تغير ننمودن ، و در هر سخنى مأنوس بودن طبايع سامعان ، و در اطوار